گفتم: «چرخ خیاطیت رو خراب کردم.»
سوزان آه کشید. «نگام کن. میخواستی با چرخ خیاطی کار کنی؟»
با سر تأیید کردم. خودم را عقب کشیدم. به زمین خیره شدم.
چانهام را بالا داد. «بعد شکستیش؟»
سرم را تکان دادم. محال بود بتوانم به چشمهایش نگاه کنم. گفت: «اشکالی نداره. اصلاً مهم نیست چرخ چِش شده. هیچ اشکالی نداره.»