«من نمیگم که بعضی بچهها بدجنس نیستن. بعضی وقتها آدمها حرفایی میزنن که واقعاً وحشتناکه.» سرم را انداختم پایین و به دستمالکاغذیام نگاه کردم.
«ولی تو میدونی کی هستی اَلبی. تو میدونی ارزشت چقدره. حداقل من امیدوارم که بدونی.»
دستمالکاغذی را تا کردم. بعد دوباره تا کردم. بعد سهباره تا کردم.
«و تویی که تصمیم میگیری چه کلمههایی اذیتت کنن. اگه نظر منو بخوای، ’خنگول‘ نباید حتی یه ذره هم فکرتو مشغول کنه.»