ترس با دیدن فضای ملالتآور اتاق گفت: «نه، نه، نه، نه!»
اتاق به طرز مسخرهای کوچک بود و سقف شیبداری داشت که باعث میشد حتی کوچکتر به نظر برسد. همهٔ احساساتْ غمگین شدند.
انزجار گفت: «کمکم داره به موشمُردههه حسودیم میشه.»
غم هم گفت: «ولی رایلی نمیتونه اینجا زندگی کنه!»
شادی مثل همیشه سعی کرد همه را وادار کند که به نیمهٔ پُر لیوان نگاه کنند. او با هیجان گفت: «یه جا خوندم که یه اتاق خالی به معنای یه فرصت جدیده!