
بریدههایی از کتاب پسری با ۳۵ کیلو امید
۴٫۴
(۹۱)
دیگر داشتم میفهمیدم اصطلاح «فیوز پراندن» یعنی چه.
دقیقاً همین بود. فیوز پرانده بودم. چیزی در وجودم خاموش شده بود و دیگر هیچچیز برایم مهم نبود.
دیگر هیچ کاری نمیکردم. دیگر فکری نداشتم، یا علاقهای به چیزی.
;𝗕𝖺𝗁𝗮𝗋𝖾𝗵
اگر از شما بپرسم: «مدرسه رو دوست داری؟» سرتان را تکان میدهید و میگویید نه، معلومه که نه. فقط ممکن است پاچهخوارهای حرفهای بگویند بله؛ یا افرادی که آنقدر درسشان خوب است که هر روز صبح مدرسه رفتن برای ارزیابی تواناییها برایشان مثل تفریح است. وگرنه... چه کسی واقعاً مدرسه را دوست دارد؟ هیچکس. و چه کسی واقعاً از آن متنفر است؟ آنها هم تعدادشان زیاد نیست
....
نمیتوانم که بهخاطر همه چیز در زندگی ناراحت باشم؛ باید بعضی وقتها درمورد بعضی چیزها زد به در بیخیالی، وگرنه بیبرو برگرد خُل میشوم.
اطلس
باید یه چیزی رو بهت بگم رفیق: غمگین بودن از خوشحال بودن خیلی راحتتره، و من، میشنوی؟، من آدمهای راحتطلب رو قبول ندارم، من آدمهایی که از همه چیز مینالن رو دوست ندارم. خوشحال باش لعنتی! هر کاری که برای خوشحال بودن لازمه بکن!»
nneeddaa
نمیر. تو حق نداری بمیری. من هنوز خیلی کوچکم. دلم میخواد ببینی که باز هم دارم بزرگ میشم. میخوام باز بهم افتخار کنی. من هنوز اول راهم. بهت نیاز دارم. بعدش هم، اگه روزی ازدواج کنم، دوس دارم زن و بچهم رو ببینی. دلم میخواد بچههام بیان انبارت. دلم میخواد بوی تو رو حس کنن. دلم میخواد...»
..
صبحانه برایم مثل شکنجه است. راستش هیچچیز از گلویم پایین نمیرود، اما چون مادرم همیشه بالای سرم میایستد، چند نان سوخاری میخورم.
....
غمگین بودن از خوشحال بودن خیلی راحتتره
mehrsa
مدرسه دیگر زیاد حالم را بد نمیکرد چون دیگر احساس نمیکردم که به مدرسه میروم. حس میکردم دارم به یک جور باغوحش میروم که در آن دوهزار نوجوان را از صبح تا عصر نگه میدارند. مدام معذب بودم. از طرز حرف زدن بعضی از دانشآموزان با معلمها متعجب میشدم. تا حد ممکن از جایم تکان نمیخوردم. روزشماری میکردم.
K.P
باید یه چیزی رو بهت بگم رفیق: غمگین بودن از خوشحال بودن خیلی راحتتره،
کتاب ناب
من فکر میکنم در زندگی فقط نمرات نیستند که اهمیت دارند. فکر میکنم انگیزه هم مهم است. من میخواهم به گرانشام بیایم چون فکر میکنم در آنجا از هر جای دیگر خوشحالتر خواهم بود.
من خیلی چاق نیستم، وزن من ۳۵ کیلو امید است.
..
این آدم را بیشتر از هرکس دیگر دوست دارم و او حق ندارد بمیرد. هیچ وقت!
rozhin
خوشحال باش لعنتی! هر کاری که برای خوشحال بودن لازمه بکن!»
mehrsa
خود شما، مثلاً اگر از شما بپرسم: «مدرسه رو دوست داری؟» سرتان را تکان میدهید و میگویید نه، معلومه که نه. فقط ممکن است پاچهخوارهای حرفهای بگویند بله؛ یا افرادی که آنقدر درسشان خوب است که هر روز صبح مدرسه رفتن برای ارزیابی تواناییها برایشان مثل تفریح است. وگرنه... چه کسی واقعاً مدرسه را دوست دارد؟ هیچکس. و چه کسی واقعاً از آن متنفر است؟
mehrsa
در را بستم و روی زمین نشستم. به خودم گفتم: «یا میری روی تختت و گریه میکنی، که حق داری گریه کنی چون زندگیت ارزشی نداره، خودت هم ارزشی نداری و میتونی همین الان بمیری بدون هیچ مشکلی؛ یا از روی زمین بلند میشی و یه چیزی درست میکنی.»
Farzane H
اگر از شما بپرسم: «مدرسه رو دوست داری؟» سرتان را تکان میدهید و میگویید نه، معلومه که نه. فقط ممکن است پاچهخوارهای حرفهای بگویند بله؛ یا افرادی که آنقدر درسشان خوب است که هر روز صبح مدرسه رفتن برای ارزیابی تواناییها برایشان مثل تفریح است. وگرنه... چه کسی واقعاً مدرسه را دوست دارد؟ هیچکس. و چه کسی واقعاً از آن متنفر است؟ آنها هم تعدادشان زیاد نیست.
یك رهگذر
تمام چیزی که از من میخواستند این بود که هر روز صبح باسن مبارک را روی صندلی بگذارم و پشت میز تحریر زندانی بمانم.
..
در دنیا از هیچچیز بیشتر از دستهایم و چیزهایی که دستهایم میتوانستند بسازند خوشم نمیآید.
Elham jannesari
غمگین بودن از خوشحال بودن خیلی راحتتره، و من، میشنوی؟، من آدمهای راحتطلب رو قبول ندارم، من آدمهایی که از همه چیز مینالن رو دوست ندارم. خوشحال باش لعنتی! هر کاری که برای خوشحال بودن لازمه بکن!
Maral !!
صبحانه برایم مثل شکنجه است.
Fatemeh Karimian
فکر میکنم بهخاطر آن نامهای که فرستاده بودم خیلی به چشم آمدم. اینجا همه میدانستند که من خنگم، اما این را هم میدانستند که میخواهم از این وضع خلاص شوم.
zee
مدت خیلی زیادی بود که جلوی خودم را گرفته بودم تا گریه نکنم و به بعضی چیزها فکر نکنم... با این حال، پیش میآید دیگر، باید سر باز کند، همهٔ این لجنی که در پس کلهتان، آن پشتها قایم کردهاید... میدانستم اگر شروع کنم به گریه کردن، دیگر نمیتوانم جلویش را بگیرم و همهچیز همزمان به سراغم میآید
st
نه. از اینکه نمیتوانستم به لئونم کمک کنم، عصبانی بودم. میتوانستم برایش کوهها را از جا بلند کنم، خودم را تکهتکه کنم و توی ماهیتابه سرخ بشوم. میتوانستم او را در آغوش بگیرم و به سینهام بفشارم و به همه جای دنیا ببرمش، برای نجات دادنش میتوانستم هر چیزی را تحمل کنم، اما خب، در حقیقت هیچ کاری نمیتوانستم بکنم. جز صبر.
F.Ch
وقتی وارد این فضای کوچک و شلوغ میشوم، نفس عمیقی میکشم تا عطر خوشبختی را استشمام کنم. بوی روغن سوخته، گریس، بخاری برقی، هویه، چسب چوب، تنباکو و بقیهٔ چیزها. لذتبخش است. به خودم قول دادهام که روزی عصارهٔ این بو را بگیرم و عطری درست کنم و اسمش را «عطر انبار» بگذارم.
برای اینکه اگر روزی زندگی آزارم داد از آن بو نفس بکشم.
رز
هرچه بیشتر بخندند، بیشتر میخواهی که آنها را بخندانی.
book worm
باشد فهمیدم. آنقدرها هم خنگ نیستم. من هم میخواهم درس بخوانم اما دلزدگی نمیگذارد!
zeinab
خوب بودم اما خوشحال نه. از اینکه نمیتوانستم به لئونم کمک کنم، عصبانی بودم. میتوانستم برایش کوهها را از جا بلند کنم، خودم را تکهتکه کنم و توی ماهیتابه سرخ بشوم. میتوانستم او را در آغوش بگیرم و به سینهام بفشارم و به همه جای دنیا ببرمش، برای نجات دادنش میتوانستم هر چیزی را تحمل کنم، اما خب، در حقیقت هیچ کاری نمیتوانستم بکنم. جز صبر.
Màyn
میتوانستم برایش کوهها را از جا بلند کنم، خودم را تکهتکه کنم و توی ماهیتابه سرخ بشوم. میتوانستم او را در آغوش بگیرم و به سینهام بفشارم و به همه جای دنیا ببرمش، برای نجات دادنش میتوانستم هر چیزی را تحمل کنم، اما خب، در حقیقت هیچ کاری نمیتوانستم بکنم. جز صبر.
🤓
همیشه! به پدر و مادرت میگفتم به تو اعتماد کنن. بهونههایی پیدا میکردم و تشویقت میکردم! باید یه چیزی رو بهت بگم رفیق: غمگین بودن از خوشحال بودن خیلی راحتتره، و من، میشنوی؟، من آدمهای راحتطلب رو قبول ندارم، من آدمهایی که از همه چیز مینالن رو دوست ندارم. خوشحال باش لعنتی! هر کاری که برای خوشحال بودن لازمه بکن!»
سجاد
خوشحال باش لعنتی! هر کاری که برای خوشحال بودن لازمه بکن!
یك رهگذر
نمیر. بمون اینجا. من بهت نیاز دارم
rozhin
