اگر فقط یک چیز در کار دزدی بود که آن را بیشتر از بقیه دوست داشت، باز کردن قفلها بود. به نظرش هر قفلی یک چالش شخصی بود؛ فکر میکرد قفلها در اصل طراحی شدهاند تا به آدم بگویند چه کارهایی را نمیتواند انجام دهد! تو نمیتوانی غذای داخل این صندوق را برداری؛ تو نمیتوانی از این زیرزمین فرار کنی؛ تو نمیتوانی بفهمی توی این کالسکه چه چیزهایی هست. هر قفل، گنجی را زندانی کرده بود؛ گنجی که میخواست آزاد شود! و پیتر همیشه خوشحال میشد چنین لطفی به آن گنج بکند.