سوُفی: مگه آدم از قبل میدونه میتونه یکی رو دوست داشته باشه؟
mehrnaz
سوُفی: دلم میخواد بخوابم
زَویه: رها کن خودت رو تو بغل من
سوُفی: آره تو بغل تو
و بیدار هم نشم
چرا همه چیز اِنقدر سخته؟
چرا من اِنقدر درد میکشم؟
چرا من اِنقدر تو رو عذاب میدم؟
تا کی میخواد ادامه پیدا کنه؟
Morteza
جناب آقای رئیس دادگاه گاهی پیش میآد که کمترین شناخت رو نزدیکترین افراد به آدم دارن
Mitir
با ظرافت تمام
حمامی از خون و سیلابی از دروغ
Mostafa F
غیر از اینکه سوُفی اُزَنو من اگر جای شما بودم بدون شک بیشتر پشیمان میبودم تا خشمگین
سوُفی: شما جای من نیستین
liliyoooom
سوُفی: هفت طبقه رو از پلهها بالا رفتم چون برای اینکه بگردم ببینم چی باید بهش بگم به زمان نیاز داشتم کلمات درستی رو برای استفاده پیدا کنم امیدوار بودم بفهمم چه جوری باید باهاش حرف بزنم تا بتونم تحت تأثیرش قرار بدم بتونم نرمش کنم
liliyoooom
سوُفی: روبهروش که قرار گرفتم از اونهمه چیزی که میخواستم بهش بگم هیچی نتونستم بگم
احساس کردم خیلی ازم دوره
تقریباً یه بیگانه
liliyoooom
کلوُدِت: اون دوستت داره تو هم که میگی دوستش داری
این برگ کتاب رو ورق بزن تموم شه
سوُفی: من تو برگهای کتابم گم شدهام
liliyoooom
کُرنَی: یا حالا یا دیگه هیچ وقت
زَویه: اتفاقاً من برعکس فکر میکنم همه چیز به یه زمان نامعلوم بستگی داره
خاقانی