
mehrnaz
۳
سوُفی: مگه آدم از قبل میدونه میتونه یکی رو دوست داشته باشه؟
Mostafa F
۳
با ظرافت تمام
حمامی از خون و سیلابی از دروغ
Morteza
۳
سوُفی: دلم میخواد بخوابم
زَویه: رها کن خودت رو تو بغل من
سوُفی: آره تو بغل تو
و بیدار هم نشم
چرا همه چیز اِنقدر سخته؟
چرا من اِنقدر درد میکشم؟
چرا من اِنقدر تو رو عذاب میدم؟
تا کی میخواد ادامه پیدا کنه؟
liliyoooom
۲
غیر از اینکه سوُفی اُزَنو من اگر جای شما بودم بدون شک بیشتر پشیمان میبودم تا خشمگین
سوُفی: شما جای من نیستین
aye
۲
من میترسم
زَویه: از چی؟ من اینجام
سوُفی: از خودم
از همه چیز
Nana
۲
من گمان میکنم میتوانم تقاضای بخشش کنم برای تمام والدینی که گمان دارند میدانند فرزندانشان را چگونه تربیت میکنند ولی از آنها انسانهایی میسازند در حدواندازههای خود و بدون آنکه آنها را ببینند از کنارشان میگذرند
Mitir
۱
جناب آقای رئیس دادگاه گاهی پیش میآد که کمترین شناخت رو نزدیکترین افراد به آدم دارن
خاقانی
۱
کُرنَی: یا حالا یا دیگه هیچ وقت
زَویه: اتفاقاً من برعکس فکر میکنم همه چیز به یه زمان نامعلوم بستگی داره
aye
۱
سوُفی: تو زیادی با من ملاطفت به خرج میدی
زَویه: دوست نداری؟
سوُفی: عادت ندارم
liliyoooom
۰
سوُفی: هفت طبقه رو از پلهها بالا رفتم چون برای اینکه بگردم ببینم چی باید بهش بگم به زمان نیاز داشتم کلمات درستی رو برای استفاده پیدا کنم امیدوار بودم بفهمم چه جوری باید باهاش حرف بزنم تا بتونم تحت تأثیرش قرار بدم بتونم نرمش کنم
liliyoooom
۰
سوُفی: روبهروش که قرار گرفتم از اونهمه چیزی که میخواستم بهش بگم هیچی نتونستم بگم
احساس کردم خیلی ازم دوره
تقریباً یه بیگانه
liliyoooom
۰
کلوُدِت: اون دوستت داره تو هم که میگی دوستش داری
این برگ کتاب رو ورق بزن تموم شه
سوُفی: من تو برگهای کتابم گم شدهام
Nana
۰
از این رنج کشیدم که دیدم عشق هم ممکنه یه جایی تموم بشه