چِیس آمبروزی که قبلاً بودم، هیچوقت نمیتوانست اینقدر حامی داشته باشد. مامان و بابا. جانی. شاید آرون و بِر که حتماً بدترین شاهدهای دنیا میشدند. شاید چندتا از همتیمیهای دیگرم، چون احساس اجبار میکردند. فقط همینها بودند که حاضر میشدند روی صندلیهای طرفدارانم بنشینند.
پشت سر خانوادهام از پلههای دادگاه پایین میآیم و با تمام وجود، هوای آزاد را به ریههایم میکشم.
چندتا از آدمهای دنیا میتوانند زندگیشان را از نو شروع کنند؟
سقوطکردن از پشتبام، بهترین اتفاقی است که تا حالا برایم افتاده.