سرم را تکان میدهم و ترکیبی از احساسات مختلف قلبم را پر میکند. میگویم: هنوز نمیتونم باور کنم که اینجایی. تو بهخاطر من اسیر شده بودی...
فِی، من بهخاطر این اسیر شدم که میدونستم تو شجاعت کافی برای برگشتن به اینجا رو داری؛ برای نجات دادن دهکدهمون. فکر میکنی بزرگترین توانایی تو هنرته؟ نه، اینطور نیست. این شجاعت توئه که بهت نیرو میده.