
Mary gholami
۲
آهکشان گفتم: «چرا انسانها اینقدر خبیثاند!» سؤال نکردم.
با این حال لوکا پاسخ داد.
«چون معنی زندگی کردن را نمیدانند.»
Guzal
۱
مقصر یا بیتقصیر، واقعاً مهم نبود. پیش از آنکه به خود بیایند، در خون خویش غلتیدند.
Mary gholami
۰
رابطهام با یوزا مستحق بررسی دقیقتری بود.
نمیشد برایش نامی پیدا کرد. به هر حال آسان نبود. نام رابطهمان دوستی بود، مهربانی، همدردی، همینطور هراس و تردید.
Guzal
۰
مادربزرگ همیشه میگفت: «آدم نمیداند تحمل چه چیزهایی را دارد.»
مادربزرگ، من میدانم. هیچچیز را نمیتوانم تحمل کنم.
Guzal
۰
هرکس همانجوری که به دنیا آمده است میماند.
Guzal
۰
یوزا خجالتزده پرسید: «بگویم از چه چیزی خوشم آمده؟»
«البته.»
«از این خوشم آمده که همیشه هرجایی که با توام، به طریقی زیباست.»
Guzal
۰
مفهوم هستی را به سهولت دریافته بودیم: اگر تا نهایتِ رابطهٔ علتومعلولی پیش برویم، میبینیم که در گذشتهٔ خودمان زندگی میکنیم.
