
کتاب مثل بیروت بود
پدیدآورندگان:
زهرا اسعد بلنددوستانتشارات:
انتشارات کتابستان معرفت٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
گلناز
۱۱۰
هیچ غلطی نمیتونید بکنید! حکایت این کشور حکایت عراق و افغانستان و سوریه نیست. به مو میرسه اما پاره نمیشه. حناتون پیش این مردم رنگی نداره. بعد از این همه سال هنوز نفهمیدین؟!
zahra sadat-87
۸۳
دیگر ایمان داشتم، امنیت چیزی است که تا آن از دست ندهی، قدرش را نمیدانی.
˼السـیِّدةَالشَهیدة˹
۷۸
همیشه کم حرف میزد اما امان از خروش چشمانش.
• Khavari •
۷۵
بلند خطاب قرارم داد:
اصلاً حال یک دیوانه را دیوانه بهتر میکند.
گلناز
۶۷
پدربزرگ راست میگفت؛ گاهی آدمها یکشبه پیر میشوند. من یکشبه مردم.
محيا
۶۵
بیاختیار زمزمه کردم:
یا عِمادَ مَنْ لا عِمادَ لَهُ...
سادات
۶۱
«یاران همه رفتند
افسوس
که جا مانده منم!
حسرتا!
این گل خارا
همه جا رانده منم.»
هفتصد و چهل و نه
۵۰
خانم، کسی همراهتون نیست که برم صداشون کنم؟
نای صحبت نداشت، انگشت اشارهاش را بهسمت قبرها بلند کرد.
چرا هست... اونجا خوابیده... اما نمیآد که ببردم...
(ℬ•ℳ)
۴۴
کاش زندگی دکمهای به نام «دور تند» داشت.
fa,3in
۳۵
اصلاً حال یک دیوانه را دیوانه بهتر میکند.
M.Kh
۲۵
این جماعت حتی از شنیدن کلمهٔ شهید هم رعشه به جانشان میافتاد.
عطر ریحان...(:
۲۴
پدربزرگ راست میگفت؛ گاهی آدمها یکشبه پیر میشوند. من یکشبه مردم.
هفتصد و چهل و نه
۲۳
همیشه از آشپزخانهٔ اوپن بدش میآمد. میگفت: «اینجا سنگر زنه. باید دروپیکر داشته باشه تا هر وقت دلش گرفت، به بهانهٔ پیاز خردکردن، هایهای اشک بریزه
گلناز
۲۲
وقتی که ذهن مسموم شد دیگه فقط چیزی رو بالا میآره که ما به خوردش دادیم. این معادله قبلاً تو سوریه جواب داده پس توی ایران هم جواب میده؛ شاید با تأخیر، اما بالأخره جواب میده. این بار رژیم نمیتونه از دامی که براش پهن کردیم سالم بیرون بیاد. خلاصه که این تو بمیری از اون تو بمیریها نیست.
حرفهایش ترسناک بود ولی بیراه نمیگفت. همیشه خطر خودیهای ناخودی بیشتر از دشمن، سرزمینمان را تهدید میکرد، اما این بازیها تازگی نداشت و هیچوقت حساب اجنبیجماعت در سرزمین ما درست در نمیآمد؛ که اگر غیر از این بود سر کیسه را برای وطنفروشان بیمایه شل نمیکردند.
سادات
۲۱
مگر این خاک خائنین تسبیحبهدستی چون مسعود کشمیری را کم دیده بود؟!
سادات
۲۱
. هیچ چیز شیرینتر از امنیت نبود.
سادات
۱۹
و قسم به خستگی چشمانش
که اللهم انا لا نعلم منه الا خیرا
zahra sadat-87
۱۹
همیشه خطر خودیهای ناخودی بیشتر از دشمن، سرزمینمان را تهدید میکرد
هفتصد و چهل و نه
۱۶
من از درد کشیدن میترسیدم.
zahra 84
۱۵
بلند خطاب قرارم داد:
اصلاً حال یک دیوانه را دیوانه بهتر میکند.
سحر
۱۴
سیاست، فرزند زنی بدکاره است که برای عافیت خودش از هیچ ستمی دریغ نمیکند.
سادات
۱۲
آرامشی چندشآور ادامه داد.
این دنیای مجازی هم خیلی خوبه ها! از اینور ما تولید میکنیم، از اونور یه عده با چشمهای بسته نشخوار میکنن. اصلاً شهر هرتی که میگن، همین دنیای مجازیه. کی به کیه؟ با لطف مسئولینی که پشت در سفارتخونههای خاص تربیت شدن، این ملت اونقدر خسته و عصبی هستن که واسهشون مهم نیست خبر خیانت یه آقازاده راسته یا دروغ. فقط اگه دستشون بهت برسه، عین قصاب، گوشت تنت رو رشتهرشته میکنن. حالا به فرض محالم که ثابت شه تو بیگناهی؛ دیگه کی باور میکنه؟! این روزها، مردم دوست دارن بد بودن بالا دستیهاشون رو باور کنن، نه خوب بودنشون رو. مهر خیانت تا آخر عمر، عین داغ بردگی، از رو اسم حاجاسماعیل و خانوادهش پاک نمیشه.
zahra 84
۱۱
اشک روی گونهام لیز خورد. با کشیده شدن چیزی به روی صورتم، بهسرعت چشم گشودم. نادر بود.
نترس، فقط میخوام اشکهات رو پاک کنم.
وحشتزده صورتم را کنار کشیدم. صدای دانیال از بین دندانهای گرهشدهاش بلند شد:
بهش دست نزن! لعنتی، بهش دست نزن!
fa,3in
۱۱
حاجبابا همیشه میگفت: «سفیدی موهای کنار شقیقه یعنی احوال دلت پر از وصل و پینهست. یعنی دنیا تا تونسته توی مشتش فشارت داده. یعنی توی اوج جوانی از بس کمرت شکسته پیر شدی.»
zahra sadat-87
۱۰
فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ أُولَاهُمَا بَعَثْنَا عَلَیکمْ عِبَادًا لَنَا أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ فَجَاسُوا خِلَالَ الدِّیارِج وَکانَ وَعْدًا مَفْعُولًا.
«اسرا ٕ _ ۵»
***
پس چون وقت انتقام اول فرا رسد بندگان سخت جنگجو و نیرومند خود را بر شما برانگیزیم تا آنجا که در درون خانههای شما نیز جستجو کنند و این وعده (انتقام خدا) حتمی است.
(ℬ•ℳ)
۱۰
خانم، کسی همراهتون نیست که برم صداشون کنم؟
نای صحبت نداشت، انگشت اشارهاش را بهسمت قبرها بلند کرد.
چرا هست... اونجا خوابیده... اما نمیآد که ببردم...
zahra
۹
گاهی آدم دلش پر میکشه واسه معمولیترین چیزهای زندگیش؛ یه غذای معمولی، یه خونهٔ معمولی، یه پدر و مادر معمولی.
mahdi zeinali
۹
اصلاً شهر هرتی که میگن، همین دنیای مجازیه. کی به کیه؟
hiba
۸
گاهی فراموشی مثل سیب سرخ هزار و یک خاصیت دارد؛ خصوصاً وقتی آنکه باید باشد دیگر نیست.
zahra sadat-87
۸
روزهای بعد از سرنگونی رو تصور کن؛ خلق خسته به صغیر و کبیر حکومتیها رحم نمیکنن، از درختهای هر کوچه پاسدار و بسیجی و حزباللهی آویزونه. تا ماهها شهرها بوی خون میدن. زیباست، نه؟
لبخندی مشمئزکننده کنج لبهایش نشست. رجوی در قفس اشرف چه بر سر رؤیای افرادش آورده بود که پرندهٔ خیالشان چون جغد، شوم شده بود و چون کلاغکی سیاه، نحس؟ چه بد اقبالی داشتند این ملیجکهای تسخیرشدهٔ شیطان که از دنیا رانده و از آخرت مانده بودند.
پر از انزجار بودم و فریاد زدم:
هیچ غلطی نمیتونید بکنید! حکایت این کشور حکایت عراق و افغانستان و سوریه نیست. به مو میرسه اما پاره نمیشه. حناتون پیش این مردم رنگی نداره. بعد از این همه سال هنوز نفهمیدین؟!
