«قصهٔ خودمون رو تعریف کن.»
𝘙𝘖𝘡𝘈
مهم نیست مثل برفین گرگدل باشی یا مثل رُزالین خرگوشدل...
مهم اینه که خودت باشی و به خودتبودن افتخار کنی...
booklover
باورش سخت بود، چهطور میشد یک نفر همیشه باشد و بعد ناگهان دیگر نباشد، برای همیشه نباشد.
کاربر ۵۷۳۴۶۹۴
کتابدار پرسید: «کتابخونه از چی درست شده؟» جوری پرسید انگار سؤالی دوپهلو کرده است و بشقاب را به دخترها تعارف کرد.
برفین جواب داد: «از یکعالمه کتاب.» او کتابخانهٔ قدیمیشان را با آن نردبانهای متحرک و بلند، در ذهنش مجسم کرد. بزغالهٔ سیاه نزدیک میز آمد و مشغولِ جویدن یکی از گیسهای رزالین شد.
کتابدار سرش را تکان داد: «اشتباهه.» بعد، کلوچهاش را گاز زد و گفت: «از یکعالمه قصه.»
booklover
«برای اینکه بفهمین یه قصه واقعاً دربارهٔ چیه، از نویسندهش نپرسین، از خوانندهش بپرسین.
booklover
«برای اینکه بفهمین یه قصه واقعاً دربارهٔ چیه، از نویسندهش نپرسین، از خوانندهش بپرسین.»
کاربر ۹۲۹۶۴۸۲
«البته، مادر و پدر بیشتر از هر کتاب و تندیسی همدیگه رو دوست داشتن و بیشتر از هر چیز دیگهای هم دخترهاشون رو.
«و چون عشق رو نمیشه دید، همهٔ تلاششون رو کردن تا این حس نادیدنی رو دیدنی کنن
مثل ماه ❀
و پایان این قصه آغاز قصهای دیگر است...
f.m