«شب قانون و روال خودش رو داره.»
«روز هم برای خودش قانون داره.»
جو گفت: «آره، میدونم. اما من ازش خوشم نمیاد.»
آن دو از روزنهٔ شیشهٔ محافظ مدتی طولانی به هم خیره شدند.
دنی بهآرامی گفت: «من که نمیفهمم.»
جو گفت: «میدونم، معلومه که تو نمیفهمی. تو همهچی این عالم رو از زاویهٔ آدمهای خوب و آدمهای بد میبینی. کار یه شَرخَر که دست بدهکاری رو میشکنه چون نزول پولش رو نداده با کار یه بانکدار که اثاث بدهکاری رو که نتونسته قسط وامش رو بده از خونهاش میریزه بیرون یکیه. اما به نظر تو این دو تا با هم خیلی فرق دارن. فکر میکنی بانکدار به وظیفهٔ قانونیش عمل میکنه، اما نزولخور و شرخر جنایت میکنن. ولی من شرخر رو از اون بانکدار بیشتر دوست دارم، چون حقه نمیزنه و تظاهر نمیکنه. من فکر میکنم بانکدارها باید از جایی که من وایسادم و مثل من به زندگی نگاه کنن.