
mahzooni
۵
فکر کردم الان همهمان یک بغل مامانبزرگی حسابی احتیاج داریم
mahzooni
۳
همهچیز به من بستگی داشت.
..
۳
هیچکدوم ما هیچوقت نمیدونیم بذر چه دردهایی توی وجودمون هست که منتظر موندن تا یه وقتی توی آینده جوونه بزنن.
ویوی
۳
فکر نمیکردم تمام صبرهای دنیا هم کافی باشد تا همهچیز را به حالت قبل برگرداند.
mahzooni
۲
«پارسال از دنیا رفت عزیزم. سرطان. پدر خودش هم، خیلی وقت پیش، از سرطان مُرد.
mahzooni
۲
این همان مامانی بود که دلم برایش تنگ شده بود، مامان آوازخوان، مامانی که وقتی ده سالم بود تمام کتابهای هری پاتر را برایم خوانده بود و به جای تمام شخصیتهایش هم صدایش را عوض کرده بود، مامانی که بیمزهترین جوکهایی را میگفت که شنیده بودم و بعد آنقدر از ته دل میخندید که اشکش درمیآمد.
روزنه های دانش
۲
فضولی مثل آب داغ توی دلم قلقل میکرد،
روزنه های دانش
۲
حرفهای مامانبزرگ همیشه مثل شربتی رقیق و شیرین بود. فرقی نمیکرد چه میگوید، گوش کردن به حرفهایش همیشه حالم را بهتر میکرد
روزنه های دانش
۲
لبخندش مثل وقتهایی بود که آدم برای اولین بار چشمش به جوانهای میافتد که تازه از خاک درآمده
mahzooni
۱
میخواستم بگویم باید به جای اینکه روزبهروز بیشتر خودت رو گم کنی، مراقب من باشی. میخواستم بگویم اگه نذاری بابا ببردت دکتر، هیچوقت خوب نمیشی.
میخواستم بگویم مامان، من بهت احتیاج دارم.
ولی نگفتم. فقط همینطور که بشقاب هندوانه، خنک و لیز، توی دستهایم بود، یک لحظه آنجا ایستادم.
روزنه های دانش
۱
بغل گرفتن کتاب کاملاً جدیدی که قبلاً هرگز آن را ندیده بودم، برایم حس آشنایی داشت.
..
۱
تمام طول هفته، حرفهایی که میخواستم بزنم، قبل از اینکه به زبانم بیایند، از بین رفته بودند و من را با یکعالم سروصدا توی سرم تنها گذاشته بودند که راهی برای خلاصشدن از دستشان نداشتم.
..
۱
ولی من هنوز سر زنگ ادبیات انگلیسی بهم سخت میگذشت. مخصوصاً وقتی باید متنی را بلندبلند برای کل کلاس میخواندیم. این کار باعث میشد همهجای بدنم تا ریشهٔ موها، بیبروبرگرد، سرخ شود.
..
۱
«متأسفم که باید بگم وقتی بزرگ میشی و میری دانشگاه، چیزی به اسم تعطیلات تابستونی وجود نداره.»
..
۱
وقتی بچهدار میشی، انگار یه تیکه از قلبت داره توی دنیا برای خودش قدم میزنه. بچه بزرگترین نعمتیه که میتونی تصور کنی.»
book worm
۰
دلم آنقدر بدجور تنگ شد که دلتنگی میخواست من را درسته توی خودش فرو ببرد.
book worm
۰
بالاخره هقهقها آرام شدند و اشکها بند آمدند، ولی احساس میکردم حفرهای که درونم بود تاریک و باز و بزرگتر از همیشه شده، آنقدر که نفس کشیدن برایم سخت شده بود.
book worm
۰
بعضی وقتها که اوضاعواحوالم بد میشه، کتابها میشن بهترین دوستهام. شاید این کتاب بتونه بشه بهترین دوست تو.
book worm
۰
صدای تپتپ باران روی سقف ماشین مثل تپش قلب بود و صدای فشششش چرخها روی سطح خیس جاده شبیه صدای اقیانوس. صداها به گوشهایم هجوم میآوردند و ازشان خارج میشدند و تپش مضطرب قلبم را کمی آرامتر میکردند.
book worm
۰
هر دویمان داشتیم به صدای باران گوش میکردیم که روی سقف ماشین و روی فکرهایمان ضرب گرفته بود. دلم به هم میپیچید، بدتر از ریشهٔ علفهای هرزی که تمام صبح را صرف کندنشان کرده بودم.
mahzooni
۰
«باید تمیز کنم که دخترها مریض نشن، باید اونها رو در امان نگه دارم، باید مراقبشون باشم آسیب نبینن.»
بابا آنقدر سریع و ناگهانی مامان را رها کرد که مامان روی پاشنههایش رفت عقب. گفت: «تنها چیزی که به دخترها آسیب میرسونه تویی.»
ویوی
۰
یک کهکشان غم توی چشمهایش بود. به جلو خم شد و پیشانی مامان را بوسید و با دست گِلیاش اشکی را از روی گونهٔ مامان پاک کرد. «زود خوب شو و برگرد پیشمون، سوزان. خونه بیتو خونه نیست، عزیزم.»
دختر کتاب خوان📚❤
۰
لبخند زدم. نمیدانستم «تیزپا» و «چموش» یعنی چه، اما توی این هفتهٔ داغ و وحشتناک، کتاب خانم دیکنسون همان چیزی بود که میتوانست حواسم را از خشکسالی پرت کند و از گرمایی که باعث میشد بیشتر احساس کنم مردهام تا زنده. کنار هم آمدن دقیق کلمهها توی آن کتاب کوچکِ آبی مثل یک معادلهٔ ریاضی بود؛ یعنی معلوم بود جای هر کدامشان دقیقاً در شعر کجاست.
Aisan
۰
به نظرم رسید خانوادهٔ بردلی بیشتر بلدند از طریق کتابها حرف بزنند.