بعد آرام میگرفت و خواب میدید که پسربچهٔ کوچکی بود و در کنار مادرش بود. و دلش درد میکرد و مادرش او را چنان در آغوش میگرفت که میتوانست گرمای نفسهایش را روی صورتش حس کند. و حس خیلی خوب و لطیفی داشت و یکجورهایی دماغش را قلقلک میداد و باعث میشد دلدردش را فراموش کند. و مادرش یک قاشق داروی بدمزهٔ تلخ به او میداد و تایرون سرش را تکان میداد و رویش را برمیگرداند؛ ولی مادرش با مهربانی با او حرف میزد و به او میگفت که پسر بزرگی شده و به او افتخار میکند و چنان لبخند بزرگ و روشنی میزد که انگار خورشید توی چشمهایش بود و تایرون چشمانش را میبست