
بریدههایی از کتاب گلبرگی از دریا
۴٫۵
(۸)
پس از سیوهشت ساعت بیخوابی و بیغذایی، ویکتور هنگام آب دادن به نوجوانی که داشت در آغوشش جان میداد حس کرد چیزی درون سینهاش خرد شد. با خودش گفت قلبم شکست. آن لحظه بود که معنای عمیق این عبارت متداول را فهمید: فکر کرد صدای شکستن شیشه شنیده و حس کرد عصارهٔ وجود و هستیاش دارد بیرون میریزد و تخلیه میشود؛ نه خاطرهای از گذشته میماند، نه آگاهی از حال و نه امیدی به آینده. فهمید مرگ بر اثر خونریزیِ زیاد اینچنین است، مثل خیلی از مردانی که نتوانسته بود نجاتشان دهد. این جنگِ برادرکشان آکنده از درد و نفرت بود؛ شکست بهتر از ادامهٔ کشتار و مرگ بود.
ایران آزاد
نزار است سرزمینمان و
بر تیغهٔ برهنهاش
میسوزد درفش ظریفمان.
پابلو نرودا
«آری رفیق، وقت باغ است»
کاربر ۱۳۰۶۴۰۲
او میگفت هیچ دفاعی در برابر خمپارهها وجود نداشت، اما حساب کرده بودند که سه جلد کتاب فلسفه میتواند جلوی گلولهها را بگیرد.
Mostafa F
راهبرد مردان تحتفرمان فرانکو این بود که تا حد ممکن خون بریزند و وحشتآفرینی کنند، چون تنها از این راه میتوانستند هرگونه آثار مقاومت را در میان مردمان شکستخورده از بین ببرند.
Mostafa F
