پس از سیوهشت ساعت بیخوابی و بیغذایی، ویکتور هنگام آب دادن به نوجوانی که داشت در آغوشش جان میداد حس کرد چیزی درون سینهاش خرد شد. با خودش گفت قلبم شکست. آن لحظه بود که معنای عمیق این عبارت متداول را فهمید: فکر کرد صدای شکستن شیشه شنیده و حس کرد عصارهٔ وجود و هستیاش دارد بیرون میریزد و تخلیه میشود؛ نه خاطرهای از گذشته میماند، نه آگاهی از حال و نه امیدی به آینده. فهمید مرگ بر اثر خونریزیِ زیاد اینچنین است، مثل خیلی از مردانی که نتوانسته بود نجاتشان دهد. این جنگِ برادرکشان آکنده از درد و نفرت بود؛ شکست بهتر از ادامهٔ کشتار و مرگ بود.