
boogi.lu
۱
نه راه گریزی بود نه مهلتی، همهچیز سیاه و سفید بود، یا مقررات یا هرجومرج، هیچچیز بهجز دیوار و دیگران و همیشه منتظر ماندن نبود، انتظار همیشگی، دریایی بهغایت کینهتوز.
ایران آزاد
۱
آن شب نخست کسی پشت بیسیم گفت: «زندگی اینهها.» خندیدم و سپس فکر کردم چرا خندهدار بود. آخرسر فهمیدم: دوازده ساعت ایستادن در تاریکی و سرمای شدید با یک اسلحهٔ خودکار بر دوش در انتظار حملهٔ دیگران و با علم به اینکه بهای شکست مرگی حتمی است، چنان تأثیری بر انسان میگذارد که دوازده ساعت ایستادن در تاریکی و سرمایی کمتر در انتظار کسانی که فقط تظاهر به حمله میکنند، درقیاس مانند شوخی است.
شهرزادِ قصهگو 🧚♀️
۱
هیچیک از ما نمیتوانیم با والدینمان حرف بزنیم. منظورم از «ما» نسل ماست، کسانی که پس از دگرگونی متولد شدهاند.
شهرزادِ قصهگو 🧚♀️
۱
همه میدانند مشکل از کجاست. تشخیص آن سخت نیست، حتی جدلبرانگیز هم نیست. حس گناه: گناهی جمعی، گناه یک نسل. پیرها حس میکنند دنیا را بهشکلی برگشتناپذیر به باد دادهاند و سپس گذاشتهاند ما چشم به آن بگشاییم. حقیقتش را بخواهی همینطور است. دقیقاً همین کار را کردهاند. آنها میدانند، ما هم میدانیم، همه میدانند.
شهرزادِ قصهگو 🧚♀️
۱
چیزی به نام خود واقعی وجود ندارد، صرفاً نسخههای متفاوتی از خودمان که در موقعیتهای مختلف و در برابر انسانهای مختلف از آنها استفاده میکنیم.
ایران آزاد
۰
چرا کسی نمیخواهد بچهزایی کند؟ خب این طرز فکر بعد از دگرگونی قوت گرفت: اینکه نباید کودکی را به این دنیا بیاوریم. دنیا را در هم شکستهایم و دیگر حق پر کردن آن را نداریم. نمیتوانیم به همهٔ انسانهایی که همین الان وجود دارند برسیم و شکمشان را سیر کنیم، انسانهایی که در اکنون و در اینجا هستند، انسانهایی که در اینجا و این لحظه هستند اکثرشان درمانده و گرسنهاند و در حال غرق شدن و مردن؛ پس به چه حقی تعدادشان را بیشتر کنیم؟! مرگ و غرق شدن انسانها اینجا و در این کشور روی نمیدهد اما تقریباً در تمام جاهای دیگر هست؛ پس به چه جرئتی میخواهیم انسانهای بیشتری بسازیم و به این دنیا بیاوریم؟
شهرزادِ قصهگو 🧚♀️
۰
روزها چندان فرقی باهم ندارند؛ اینطور نیست که مثلاً از الف بگذریم و به ب برسیم. آنچنان روایتی در کار نیست. همیشه منتظر حادثه هستی، خطر دائمی فاجعهای تام و ناگهانی