«رفقا، آن بالا، آن بالا درست پشت آن ابر سیاه، سرزمین شیر و عسل است. همان سرزمینی که ما حیوانات بدبخت در آن برای همیشه از رنج کار آسوده میشویم. » حتا مدعی بود که در یکی از پروازهای دور و درازش آنجا را دیده است: جایی پر از مزارع جاودانی شبدر و پرچینهایی که روی آنها قند و کلوچه میروید. خیلی از حیوانات گفتههای او را باور میکردند، و منطقشان هم این بود که زندگی اکنون پرمشقت است، انصاف در این است که دنیای بهتری در جای دیگری وجود داشته باشد.