جملات زیبای کتاب نیمه شبی آرام | طاقچه
تصویر جلد کتاب نیمه شبی آرام

بریده‌هایی از کتاب نیمه شبی آرام

انتشارات:انتشارات خوب
دسته‌بندی:
امتیاز
۱.۰از ۱ رأی
۱٫۰
(۱)
«فکر خوبیه. میلر ذهن‌خونی بلده. شاید بخشی از شاعر بودن همینه؛ چیزهایی رو می‌فهمی که حق نداری بفهمی و بدونی.»
سُهاد
تا این لحظه حواسم نبود چقدر مضطربم، اما حالا دارم می‌لرزم. انگار نمی‌توانم مثل بقیه با این اتفاق‌ها کنار بیایم. شاید من بچه‌خلاق را برای جنگ‌بازی نساخته‌اند، شاید هم فقط یک بزدل معمولی‌ام. خوشحالم که آمده‌ام داخل و هنوز بیش از دو ساعت تا پستم مانده است.
سُهاد
حالا که فکر می‌کنم، یادم می‌آید که همه دوست داشتند از این جنگ چیزی به ارمغان ببرند. من می‌خواستم این ارمغان خودم باشم؛ و همین هم شد. تاریکی امشب انگار تمامی ندارد.
سُهاد
بیدار می‌شوم. ور بالای سرم ایستاده است و به پایم لگد می‌زند. گیج و منگم و بلند شدن برایم بسیار سخت است. «نیاز نیست پاشی نات. فقط خواستم بهت بگم که ردیفش کردم.» خودم را سرپا ثابت می‌کنم و زانوهایم را ماساژ می‌دهم. «الان پیش سرگرد لاو بودم. همه‌چی هماهنگه. می‌گه چون توی اردوگاه اسرا نبودین، نیازی نیست کلی کاغذبازی و راستی‌آزمایی انجام بدین.»
سُهاد
ناگه در دل سکوت، به مشامم می‌رسد بوی مشتی پر پرنده که می‌سوزد؛ رایحهٔ مرگ در یک گل!
سُهاد
سلاح با قوسی بلند و پس از چرخش زیاد دست‌کم سی متر پایین‌تر روی زمین فرود می‌آید. تفنگ را چنان محکم پرتاب کرده که عینک لبه‌فلزی از روی چشمش به پرواز درمی‌آید، به سینهٔ من می‌کوبد و آهسته به درون گل‌ولای می‌افتد؛ مطمئنم خرد شده است. به من نگاه نمی‌کند. چهرهٔ مادر بدون عینک تهی به نظر می‌رسد و احتمالاً حتی اگر نگاه کند هم نتواند مرا ببیند.
سُهاد
در دو ساعت و نیم گذشته حرف زیادی نزده‌ایم. پستمان چهار ساعت است. گاهی فکر می‌کنم مادر می‌گرید، اما نگاهش نمی‌کنم؛ خودم هم بغضم سنگین شده است، به همین خاطر نمی‌خواهم بحثی پیش بیاید. مادر حالا خلع‌سلاح شده است و به لبهٔ گودال می‌خزد. با فانوسقهٔ خود ور می‌رود تا بازش کند.
سُهاد
خم می‌شوم و عینک مادر را با احتیاط از زمین بلند می‌کنم. سپس به نیم‌خیمهٔ گل‌آلودم فشاری می‌دهم و خودم را از کف گودال جدا می‌کنم. فریم عینک خم شده، اما هیچ‌جایش نشکسته است؛ شیشه‌اش مثل کف بطری شیر ضخیم است و سخت می‌شکند. اما لیز، کثیف، خیس و گل‌آلود شده است.
سُهاد
قبل از اینکه میان درختان ناپدید شود، کلاه آهنی‌اش را نیز مثل دیسکی به‌طرف تفنگش می‌اندازد. طوری رفتار می‌کند که انگار واقعاً می‌خواهد از جنگ کنار بکشد! بدجور بر سر دوراهی مانده‌ام که دنبالش بروم یا پستم را حفظ کنم.
سُهاد
مثل باد می‌دود و پشت‌سرش را نگاه نمی‌کند. بدون عینک، ممکن است هر لحظه به درختی بکوبد. فریاد زدن هم فایده ندارد، به همین خاطر فقط دنبالش می‌دوم و سعی می‌کنم جا نمانم. از کجا معلوم، شاید جفتمان را از میان لشکر و سپاه و ارتش و تمام عقب‌داران به بیرون از جنگ بکشاند.
سُهاد
به نگهبانان گشتی یک هنگ خسته و ازهم‌پاشیدهٔ دیگر می‌رسیم. همه‌مان آن‌قدر می‌ترسیم که آماده‌ایم هرچیز را می‌بینیم با تیر بزنیم
سُهاد
روی ترکیبی از برف یخ‌بسته و برگ کاج لیز می‌خورم و می‌لغزم. تمام بدنم می‌لرزد. این روزها، بیشتر وقت‌ها آن‌قدر می‌لرزم که برای نقاشی کشیدن یا حتی نوشتن نامه‌ای ساده هم باید مدت زیادی منتظر بمانم تا کمی آرام شوم.
سُهاد
گریه‌اش بند آمده بود، اما حالا دوباره می‌گرید. کمکش می‌کنم تا از نهر بیرون بیاید. چیزی به او نمی‌گویم؛ یعنی حرف معناداری به ذهنم نمی‌رسد که بزنم. بعید می‌دانم مادر هم بتواند حرف بزند؛ حتی اگر بخواهد.
سُهاد
طوری روی هر کلمه، هر عبارت و هر جمله فکر می‌کند که انگار قرار است حرف‌هایش روی پلاتین حک شوند.
سُهاد
فکر کنم به‌خاطر جنگ دچار اختلال روحی شده‌ام. بخشی از وجودم همهٔ کارهام رو می‌دونه؛ از پرت کردن تفنگ تا چاله کندن در کف این نهر یخ‌زده. بخشی از وجودم می‌دونست و می‌گفت که دست بردارم، اما بخش دیگهٔ وجودم به کارش ادامه می‌داد؛ بهم می‌گفت که همون‌طور بدوم، وسایلم رو پرت کنم، هر نوع دیوونه‌بازی رو انجام بدم که به ذهنم می‌رسه. این بخش وجودم جون می‌کنه واسه اینکه معاف عقلی بشم. این بخش عمیق‌ترین بخش وجودمه و حاضره هر کاری بکنه تا از این جهنم خلاص بشم و برم خونه پیش لیندا.»
سُهاد
فکر کنم به‌خاطر جنگ دچار اختلال روحی شده‌ام. بخشی از وجودم همهٔ کارهام رو می‌دونه؛ از پرت کردن تفنگ تا چاله کندن در کف این نهر یخ‌زده. بخشی از وجودم می‌دونست و می‌گفت که دست بردارم، اما بخش دیگهٔ وجودم به کارش ادامه می‌داد؛ بهم می‌گفت که همون‌طور بدوم، وسایلم رو پرت کنم، هر نوع دیوونه‌بازی رو انجام بدم که به ذهنم می‌رسه. این بخش وجودم جون می‌کنه واسه اینکه معاف عقلی بشم. این بخش عمیق‌ترین بخش وجودمه و حاضره هر کاری بکنه تا از این جهنم خلاص بشم و برم خونه پیش لیندا.»
سُهاد
قانون بی‌ادبی ممنوع را در جوخه‌مان وضع کرد. می‌خواهیم همه بدانند که ما جزء این ارتش نیستیم. ما بچه‌های سرراهی هستیم که ما را اشتباهی جلوی در خانهٔ ارتش گذاشتند.
سُهاد
به داخل نیم‌خیمهٔ نامرتب خودم می‌خزم و کتابی را در دست می‌گیرم که داریم آن را می‌خوانیم. اسمش وداع با اسلحه است. صفحه‌های ۲۱۵ تا ۳۱۰ دست من است. ویلکینز از من جلوتر است و شوتسر عقب‌تر. شوتسر تمام روز در گوشم غر زده بود که زود تمامش کنم؛ ویلکینز هم دیشب قسمت خودش را تمام کرد. از شانس بد من است که بین دوتا از سریع‌ترین کتاب‌خوان‌های این‌سوی خط زیگفرید گیر افتاده‌ام. ما کتاب‌ها را پاره و بخش‌بخش می‌کنیم تا بتوانیم با هم بخوانیمشان. کتاب قبلی در جبههٔ غرب خبری نیست بود.
سُهاد
ذهن نظامی همه‌چیز را ساده و کوتاه می‌خواهد؛ به‌استثنای جنگ. اما گاهی کوتاه‌گویی و ساده‌گویی سخت است.
سُهاد
وقتی می‌گویم از دست دادیم یعنی کشته شدند. هیچ‌کس در ارتش اقرار نمی‌کند که کسی از جبههٔ ما کشته شده است. آن‌ها یا مثل کریستوفر رابین از دست می‌روند، یا مثل بازیکنان بیسبال هدف اصابت قرار می‌گیرند یا مثل هواپیما سقوط می‌کنند.
سُهاد
همیشه می‌ترسم و خواب به چشمم نمی‌آید؛ حتی اگر در پستی طولانی‌مدت هم باشم خوابم نمی‌گیرد. تا حالا دوبار گریه‌ام گرفته است، اما کسی مرا ندید؛ در حالی که کاملاً تابلو بودم.
سُهاد
می‌گوید اگر مثل آن‌ها فکر کنیم یعنی از درون تسلیم شده‌ایم. قبول دارم؛ من از درون تسلیم شده‌ام. شاید دقیقاً به‌خاطر همین است که مرا رهبر جوخه کردند.
سُهاد
قبل از اینکه این لشکر را به خارج از کشور اعزام کنند، رزمایشی با دو لشکر مشابه دیگر به‌طور مشترک در ایالات می‌سی‌سی‌پی، تنسی و لوئیزیانا برگزار شد. این رزمایش یک فاجعهٔ باورنکردنی بود. چطور ممکن است این سه لشکر در نبردی تمرینی شکست بخورند؟ اما واقعاً چنین شد.
سُهاد
آ ۱۲ همان ارتش بود. هدفشان این بود که ما را آموزش دهند تا پس از این جنگ زشت، دنیایمان را بازسازی کنیم. چندهزار نفر انتخاب شدند و پس از ثبت‌نام، به دانشگاه‌ها اعزام شدند. از آنجا که بسیاری از ما در دوران تحصیل خود، یک یا دو سال را جهشی خوانده بودیم، سنمان برای ثبت‌نام خیلی کم بود. در آن زمان، پایین‌ترین سن برای اخذ مجوز قتل یا کشته شدن در جنگ هجده سال بود.
سُهاد
ناطاتا و بیشتر طاتا منحل شد و مقامات بی‌خیال نقشه‌هایی شدند که برایمان کشیده بودند. ما را به لشکرهای پیاده‌نظام مختلف فرستادند تا سربازگری واقعی درآوریم. مثل این بود که کسی از پیش‌دبستانی به دکتری جهش کند.
سُهاد
بسیاری از ما را جایگزین سربازان لشکرهای گارد ملی کردند که به مسلخ جنوب اقیانوس آرام اعزام شده بودند. این کار واقعاً معدل هوش نظامی را بالا برد و آن مشکل کمیتی جزئی را حل کرد.
سُهاد
من خودم ساعت ندارم. در دنیایی که من از آن می‌آیم، داشتن ساعت یا تلفن امتیازی است که فقط آقازاده‌ها از آن برخوردارند.
سُهاد
خدا می‌داند با این آشفتگی ذهنی چطور قرار است در نقش گروهبان موفق شوم! باید تمرکز کنم.
سُهاد
نگاهی به ما می‌کند و لبخند می‌زند. بگیر که آمد! سه نفرمان باید در یک گشت ضربتی به آن‌سوی خط زیگفرید برویم و یک اسیر بگیریم؛ ترجیحاً یک افسر عالی‌رتبه که انگلیسی هم بلد باشد.
سُهاد
«و ثابت واسه اینکه چندین ماهه هیچ اتفاقی اینجا نیفتاده.» «ما اینجاییم و اون‌ها اونجا...» دوباره با مداد به چند قسمت اشاره می‌کند تا جبهه‌ها را نشان دهد. «هیچ‌کدوم از دو طرف نمی‌خوان بدون داشتن میدان آتش درست‌وحسابی تو جبهه قرار بگیرن. واسه همین هیچ‌کس حرکتی نمی‌کنه.»
سُهاد

حجم

۲۵۹٫۶ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۹

تعداد صفحه‌ها

۲۶۴ صفحه

حجم

۲۵۹٫۶ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۹

تعداد صفحه‌ها

۲۶۴ صفحه

قیمت:
۱۶۰,۰۰۰
تومان