بیدار میشوم. ور بالای سرم ایستاده است و به پایم لگد میزند. گیج و منگم و بلند شدن برایم بسیار سخت است.
«نیاز نیست پاشی نات. فقط خواستم بهت بگم که ردیفش کردم.»
خودم را سرپا ثابت میکنم و زانوهایم را ماساژ میدهم.
«الان پیش سرگرد لاو بودم. همهچی هماهنگه. میگه چون توی اردوگاه اسرا نبودین، نیازی نیست کلی کاغذبازی و راستیآزمایی انجام بدین.»