دیدن آرامشت، مهربانیات من را دیوانه میکرد، بعضی وقتها به دنبال این بودم که عصبیات کنم، گریهات را درآورم، بله، بعضی وقتها دلم میخواست جلوی من از هم بپاشی، فکر میکردم اگر ببینم هر دوی ما با هم ویران میشویم، هر دویمان با هم دچار درد میشویم، احساس بهتری خواهم داشت. وای، خدای من، تا این حد حس کنی داری غرق میشوی، و هیچ کاری برای نجات از دستت برنیاید.
با وجود این، حتی در همان زمان فوران خشمم، هنوز دوستت داشتم. دیگر آنطور که باید دوست داشتنت را بلد نبودم، اما ناامیدانه، دوستت داشتم.