«اون شب که سالن پارامونت بودیم، یادته از اونطرف اتاق دست تکون دادی؟ من دیدمت. خیلی خوشگل شده بودی. درست مثل امشب، توی موهات یه شاخه گل بود. با اون لباس که خیلی بهت میاومد. نمیتونستم ازت چشم بردارم و وقتی مچم رو گرفتی، اونقدر خجالت کشیدم که وانمود کردم اصلاً ندیدمت. کار احمقانهای بود. معذرت میخوام.»
Paria
خندید و توی موهایم زمزمه کرد: «این یکی قلبم هم مال تو.»
Paria
گفتم: «بهتره خودت هم همین کارها رو بکنی. میتونم قلب ارغوانیت رو نگه دارم؟»
خندید و توی موهایم زمزمه کرد: «این یکی قلبم هم مال تو.»
Viluten