«منظورت اینه که من باید راز رو بدونم؟»
«درسته.»
«فکر میکردم هیچکس نباید اون رو بدونه، منظورم اینه که حتی شما هم نمیدونین چیه، درسته؟»
«هیچکس، جز تو. بذار اینطوری توضیح بدم: این قانون برای همه بهجز تو صدق میکنه.»
کاس لحظهای ساکت ماند. سعی کرد حرفهای آقای والاس را هضم کند.
«ولی وقتی کسی اون رو نمیدونه، من چهجوری قراره بدونم؟ جایی نوشته شده؟»
آقای والاس با سر حرفش را رد کرد.
«پس چهجوری باید بفهمم...؟»
پیترو گفت: «فکر کنم خودت جواب این سؤالت رو فهمیدهای.»
ولی کاس مطمئن نبود آن را فهمیده باشد، اصلاً مطمئن نبود.