جملات زیبای کتاب از تابستان تا تابستان | طاقچه
تصویر جلد کتاب از تابستان تا تابستانsubscriptionAvailable

کتاب از تابستان تا تابستان

نوع کتاب
۴.۵ امتیاز(از ۵۰ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Book worm
۲۱
مرگ هم تقریباً مثل برف است؛ نمی‌دانی کِی می‌آید، حتی اگر وقتش معمولاً زمستان‌ها باشد.
کاربر ۶۱۳۴۱۶۱
۶
مرگ هم تقریباً مثل برف است؛ نمی‌دانی کِی می‌آید، حتی اگر وقتش معمولاً زمستان‌ها باشد
یـ★ـونا
۵
«ببین رفیق، اگه به‌خاطر دلتنگی برای کسی غمگین می‌شی، یعنی اون آدم برات مهمه. اینکه کسی برات مهم باشه، بهترین چیز دنیاست. ما کسایی که دلتنگ‌شون هستیم رو توی قلبمون نگه می‌داریم.»
daisy
۴
او آن‌طرف بابا نشسته بود و زل زده بود به آتش. ای کاش می‌توانستم همان موقع کمی از بابایم را به لِنا بدهم تا بداند بابا داشتن چه حسی دارد… بابایی که آتش درست کند و از کوه خوشش بیاید. راستش به‌نظر من لِنا باید بتواند گه‌گاهی بابای من را قرض بگیرد.
یـ★ـونا
۳
گفتم: «حالا تو هم یه بابا داری، لنا!» از ته دل خندید و گفت: «کله‌پوک، معلومه که دارم!» و آخرین وافل قلبی را بلعید. با خوشحالی فکر کردم؛ منم یه دوست صمیمی دارم.
daisy
۳
آخرش گفتم: «بابابزرگ، خیلی دلم براش تنگ شده.» و زدم زیر گریه. بابابزرگ نگاهی جدی بهم انداخت و گفت دلتنگ‌شدن برای آدم‌ها، بهترین حس غم‌انگیز دنیاست. گفت: «ببین رفیق، اگه به‌خاطر دلتنگی برای کسی غمگین می‌شی، یعنی اون آدم برات مهمه. اینکه کسی برات مهم باشه، بهترین چیز دنیاست. ما کسایی که دلتنگ‌شون هستیم رو توی قلبمون نگه می‌داریم.» و دستش را آرام به سینه‌اش کوبید.
memol
۲
مرگ هم تقریباً مثل برف است؛ نمی‌دانی کِی می‌آید،
memol
۲
مرگ هم تقریباً مثل برف است؛ نمی‌دانی کِی می‌آید،
Akbaran nastarzade
۲
بابابزرگ نگاهی جدی بهم انداخت و گفت دلتنگ‌شدن برای آدم‌ها، بهترین حس غم‌انگیز دنیاست.
maneli1388
۱
عمه‌مامانی من را از آن بغل‌های مهربان و محکم کرد و قول داد چه برف‌ها را پارو کنم چه نکنم، برایم وافل بپزد. یکشنبه برف آمد. همان یکشنبه، عمه‌مامانی از دنیا رفت.
book worm
۰
خوشبختانه الان دیگر توی تعطیلات تابستانیم ... وگرنه لِنا آن‌قدر از مدرسه کلافه می‌شد که می‌رفت توی کُما و به قول خودش «ریق رحمت را سر می‌کشید.»
maneli1388
۰
«تریل که مرد نیست!» پرسیدم: «پس چی‌ام؟» «تو همسایه‌ای.» پیش خودم گفتم: اَه... و حسرت خوردم که چرا نگفت دوست صمیمی‌اش هستم.
maneli1388
۰
جنگ‌بازی کیف می‌دهد. اما صلح خیلی بهتر است.
maneli1388
۰
«بیا به مامان نگیم که تو و لِنا امروز تنهایی توی شهر بودین، باشه تریل؟» قول دادم. اما فایده‌ای نداشت. روز بعد، عکس بزرگی از من و لِنا توی روزنامه چاپ شد. خانمی که از ما عکس گرفته بود خبرنگار بود. مامان از بالای روزنامه سرک کشید و گفت: «واقعاً خیلی آب‌زیرکاه شدی، تریل خان!»
maneli1388
۰
مرگ هم تقریباً مثل برف است؛ نمی‌دانی کِی می‌آید، حتی اگر وقتش معمولاً زمستان‌ها باشد.
maneli1388
۰
گفتم: «حتماً بین بال‌هاشون می‌خاره. فرشته‌ها رو می‌گم.»
Akbaran nastarzade
۰
پدر و مادر عمه‌مامانی و بابابزرگ توی جنگ کارهای غیرقانونی زیادی می‌کردند، چون وقتی کشوری به کشور دیگر حمله می‌کند، همه‌چیز سر و ته می‌شود: کارهای غیرقانونی تبدیل می‌شوند به درست‌ترین کارهای ممکن.
Akbaran nastarzade
۰
ای کاش می‌توانستم همان موقع کمی از بابایم را به لِنا بدهم تا بداند بابا داشتن چه حسی دارد… بابایی که آتش درست کند و از کوه خوشش بیاید. راستش به‌نظر من لِنا باید بتواند گه‌گاهی بابای من را قرض بگیرد.
Akbaran nastarzade
۰
مه‌مامانی عین من زنده بود و امروز کاملاً مُرد. اگر من هم بمیرم چی؟ بچه‌ها هم می‌میرند. پسرخالهٔ لِنا توی تصادف مُرده بود؛ فقط ده سال داشت. مرگ هم تقریباً مثل برف است؛ نمی‌دانی کِی می‌آید، حتی اگر وقتش معمولاً زمستان‌ها باشد.