جملات زیبای کتاب موسم هجرت به شمال | طاقچه
تصویر جلد کتاب موسم هجرت به شمالsubscriptionAvailable

کتاب موسم هجرت به شمال

مهم‌ترین رمان عربی قرن بیستم از آکادمی ادبیات عرب، دمشق ۲۰۰۱

نوع کتاب
۳.۵ امتیاز(از ۱۴ رأی)
پدیدآورندگان: 
طیب صالح، رضا عامری
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Ati
۶
زندگی به بعضی‌هاشان بیش از حق‌شان را داده و بعضی‌ها را محروم کرده است.
Anahita
۱
آن لحظهٔ تعیین‌کننده که می‌توانست از این گام بازپسین تو ممانعت و جلوگیری کند از دست رفته است. آن موقع که می‌خواستم مفتونت کنم می‌توانستی بگویی "نه." اما اکنون فقط جریان سیال حوادث است که تو را با خود می‌برد، همچنان که همهٔ آدم‌ها را و دیگر در توانت نیست که کاری انجام دهی. اگر هر انسانی می‌دانست چه موقع از برداشتن گام نخست امتناع کند، خیلی چیزها تغییر می‌کرد.
mohamad mirmohamadi
۱
وقتی باهم بیرون می‌رفتیم، دوست داشت با هر کسی که می‌دیدیم هِروکِر کند. او با گارسون‌ها، با رانندگان اتوبوس و با عابران شوخی می‌کرد و بعضی‌ها جسارت می‌کردند و به او جواب می‌دادند و سپس من با آن‌ها درگیر می‌شدم و بعد او را می‌زدم و باهم گلاویز می‌شدیم بسیاری وقت‌ها از خودم می‌پرسیدم چه‌چیزی مرا با او پیوند می‌دهد، چرا او را ترک نمی‌کنم و خودم را نجات نمی‌دهم؟ اما می‌دانستم که هیچ راهی ندارم و هیچ مفّری برای جلوگیری از این درام عذاب‌آور نیست. می‌دانستم که به من خیانت می‌کند. همهٔ خانه از رایحهٔ خیانت پُر بود. یک‌بار دستمالی را نزد او یافتم که دستمالم نبود، از او پرسیدم، گفت "دستمال تواست." به او گفتم "این دستمال من نیست." گفت "گیرم دستمال تو نیست چه می‌خواهی بکنی؟"
Ati
۱
و اگر نتوانم ببخشم، سعی می‌کنم فراموش کنم.
Ati
۱
«من آن‌ها را کشتم. من بیابان لم‌یزرعی هستم. من اتللو نیستم. من دروغم. چرا مرا به دار نمی‌زنید تا این دروغ را از بین ببرید! اما پروفسور فوسترکین محاکمه را به درگیری میان دو جهان تبدیل کرد، که من یکی از قربانیان آن بودم.»
khorasani
۱
از این وقایع سال‌ها گذشته است و همین‌طور که می‌بینی دیگر ارزشی ندارند. اما این‌ها را می‌گویم چون حافظه‌ام را راه می‌اندازند، چون برخی حوادث یادآور حوادثی دیگرند.
khorasani
۱
وسایلم را در چمدان کوچکی جا دادم و سوار قطار شدم. نه کسی دستی برایم تکان داد و نه اشکم در فراق کسی ریخته شد. قطار راه خود را در صحرا پی گرفت، کمی به سرزمینی که پشت‌سر نهاده بودم فکر کردم. مثل کوهی بود که چادرم را در کنارش برپا کرده بودم و صبحگاهان، طناب‌ها را گشوده و چارپایانم را زین کرده و راهم را ادامه داده بودم. درحالی‌که در وادی حلفا بودیم به قاهره فکر کردم و آن را بسان کوه دیگری تخیل کردم، کوهی بزرگ‌تر که یکی دو شبی در کنارش خیمه خواهم زد و سپس سفر را به سوی جای دیگری از سر خواهم گرفت.
khorasani
۱
اگر هر انسانی می‌دانست چه موقع از برداشتن گام نخست امتناع کند، خیلی چیزها تغییر می‌کرد.
khorasani
۱
ارتفاع تخت از زمین به زعم پدربزرگم، از غرور آدمی ناشی می‌شود و کمیِ ارتفاع، نشانهٔ تواضع است...
Saādat
۰
نغمهٔ قمری‌ای را شنیدم و از پشت پنجره به نخلی که وسط حیاط کنار اتاق قرار داشت نگاه کردم و دانستم که زندگی هنوز به خیروخوبی جریان دارد. به تنهٔ قوی و قامت متعادلش نگاه کردم، به ریشه‌هایش که در زمین فرو رفته بود، به شاخه‌های سبزی که بر فراز قامتش افراشته بودند و احساس اطمینان و آرامش به سراغم آمد. حس کردم پَری در مسیر وزش توفان‌ها نیستم، بلکه مثل همین نخل مخلوقی هستم که اصالت دارد، ریشه و هدف دارد.
Saādat
۰
از این وقایع سال‌ها گذشته است و همین‌طور که می‌بینی دیگر ارزشی ندارند. اما این‌ها را می‌گویم چون حافظه‌ام را راه می‌اندازند، چون برخی حوادث یادآور حوادثی دیگرند.
Saādat
۰
فریاد خفه‌ای کشید "نه. نه." اما این فریاد حالا برای تو نفعی ندارد. آن لحظهٔ تعیین‌کننده که می‌توانست از این گام بازپسین تو ممانعت و جلوگیری کند از دست رفته است. آن موقع که می‌خواستم مفتونت کنم می‌توانستی بگویی "نه." اما اکنون فقط جریان سیال حوادث است که تو را با خود می‌برد، همچنان که همهٔ آدم‌ها را و دیگر در توانت نیست که کاری انجام دهی. اگر هر انسانی می‌دانست چه موقع از برداشتن گام نخست امتناع کند، خیلی چیزها تغییر می‌کرد. آیا این از شرارت آفتاب است که میلیون‌ها انسان را گمراه می‌کند و آن‌ها را به صحراهایی که شن‌هایش در حال خروش‌اند و حلقوم بلبلان در آن خشک می‌شود، می‌کشاند؟
mohamad mirmohamadi
۰
من زندگی‌ام را بدون انتخابی و قراری گذرانده بودم و حالا تصمیم می‌گرفتم زندگی را انتخاب کنم. زنده می‌مانم چون هنوز مردمانی هستند که دوست دارم بیشتر با آن‌ها گفت‌وگو و معاشرت کنم، چون کارهایی هست که باید انجام دهم. برایم مهم نیست که زندگی معنا دارد یا بی‌معناست. و اگر نتوانم ببخشم، سعی می‌کنم فراموش کنم. با ارادهٔ قدرت و سرسختی زنده خواهم ماند. و بازوان و پاهایم را به‌سختی تکان دادم تا همهٔ بدنم بالای آب قرار گرفت و با همهٔ نیروی درتن‌مانده‌ام، چنان هنرپیشهٔ نمایشی کمیک روی صحنه فریاد زدم «کمک، کمک.»
mohamad mirmohamadi
۰
بار بعد چیزهای ناآشنای دیگری را مثل قلم و سیگار یافتم. به او گفتم "تو به من خیانت می‌کنی." گفت "فرض کن به تو خیانت می‌کنم." داد زدم "قسم می‌خورم که می‌کشمت." طعنه‌زنان خنده‌ای می‌کرد و می‌گفت "تو فقط حرف می‌زنی. چه‌چیزی تو را از کشتن من منع می‌کند؟ منتظر چه هستی؟ شاید منتظری که مردی را روی من ببینی... و حتا در چنین حالی هم فکر نمی‌کنم کاری کنی، فقط روی صندلی می‌نشینی و گریه می‌کنی."
Ati
۰
من، مثل او و مثل ود الریس و مثل میلیون‌ها آدم دیگر، از میکروب بیماری‌ای که هستی ما را آلوده کرده، مبرا نیستم.
کاربر ۷۰۰۱۳۳۳
۰
آن روزها زبان انگلیسی کلید آینده بود ــ هیچ‌کس بدون آن نمی‌توانست سری میان سرها درآورد.
j h e
۰
«نه... من سنگی نیستم که در آب فرو می‌رود، بلکه دانه‌ای هستم که در کشتزار به ثمر می‌نشیند.»
Shirin
۰
دنیا آن‌قدر که فکر می‌کنی تغییر نکرده. اشیا تغییر کرده‌اند. تلمبه‌های آب جای کانال‌ها را گرفته‌اند. خیش‌های آهنین به‌جای خیش‌های چوبی نشسته‌اند و دختران‌مان را به مدرسه می‌فرستیم، رادیو آمده و اتومبیل. و یاد گرفته‌ایم آبجو و ویسکی به جای عرق‌های محلی بخوریم. اما همچنان همه‌چیز همان‌طور است که بوده.