
بریدههایی از کتاب از طرف آبری، با عشق
نویسنده:سوزان لافلور
مترجم:مرضیه ورشوساز
ویراستار:محمدهادی قوی پیشه، فرزانه فرزانیان
انتشارات:انتشارات پرتقال
دستهبندی:
امتیاز
۴.۶از ۱۲۵ رأی
۴٫۶
(۱۲۵)
شاید اگه بدنم حواسش به نفسکشیدن نبود، خودم تنبلیم میاومد نفس بکشم.
;𝗕𝖺𝗁𝗮𝗋𝖾𝗵
پس چرا اینقدر ناراحت بودم و درد میکشیدم؟
ROZA
عکس پارسال تابستان بود که رفته بودیم گردش.
ساوانا شش سالش است. من دهسالهام و دارم با انگشتم بهش سیخونک میزنم؛ محض خنده. او هم لبخند میزند و پای بابا را گرفته. بابا دستش را انداخته دور مامان و مامان هم بهش تکیه داده. کسی نمیتوانست ما را از هم جدا کند، چون اگر میخواستی عکس یک نفر را پاره کنی حتماً یک نفر دیگر هم کنده میشد.
ROZA
پرسید: «به خاطر تو گذاشت رفت؟»
چند دقیقه خوب فکر کردم.
گفتم: «به خاطر من نموند.»
;𝗕𝖺𝗁𝗮𝗋𝖾𝗵
به نظرم خیلی وقته دارم ادای اینو درمیارم که همهچی خوبه، ولی هر روز اوضاع داره سختتر میشه.
El
کلمهها هیچوقت هیچ کمکی نمیکردند.
El
شاید خودت همهٔ اینا رو میدونی. شایدم الآن بالای سرم وایسادی و داری این نامه رو میخونی. این حس خوبی بهم میده. شایدم وقتی نامه رو تا زدم و بردمش بیرون و فرستادمش که بره، بفهمی توش چی نوشته.
میخوام اینو بدونی که عاشقتم. دلم برات تنگ شده. امیدوارم حالا که دارم بزرگ میشم، وقتی منو دیدی بتونی بشناسی. من همیشه آبری تو هستم. تو همیشه بهترین بابایی. کاش نرفته بودی.
فعلاً خداحافظ
از طرف آبری، با عشق
یک مشکل لاینحل، sky
آرزوها اینجوری هستند که اگر به کسی بگوییشان، برآورده نمیشوند.
Leila Faghihi
توی دلم خندیدم، اما به روی خودم نیاوردم.
کاربر ۲۲۲۹۷۴۴
ولی واقعاً هر لحظه ممکن بود هر کسی بمیرد؛ چه آماده باشی، چه نباشی. ممکن بود ماهی خانگیات باشد یا خواهرت یا خودت. هیچچیز برای همیشه همانجوری نمیماند. شاید همهٔ آدمهای دنیا، ماهیهای خانگی خدا باشند. خدا آنقدر زنده بوده که احتمالاً به نظرش زندگی آدمها خیلی کوتاه است. به آدمها نگاه میکند که یک مدت شنا میکنند و بعد هم دیگر شنا نمیکنند.
El
هر لحظه ممکن بود هرکسی بمیرد؛ چه آماده باشی، چه نباشی. ممکن بود ماهی خانگیات باشد یا خواهرت یا خودت. هیچچیز برای همیشه همانجوری نمیماند. شاید همهٔ آدمهای دنیا، ماهیهای خانگی خدا باشند. خدا آنقدر زنده بوده که احتمالاً به نظرش زندگی آدمها خیلی کوتاه است. به آدمها نگاه میکند که یک مدت شنا میکنند و بعد هم دیگر شنا نمیکنند.
«یعنی بعدش همهمون میریم توی یه دریای بزرگ توی آسمون شنا میکنیم،
کاربر ۶۱۳۴۱۶۱
هرچی هم که یه نفر رو دوست داشته باشیم یا فکر کنیم میشناسیمش، بازهم نمیتونیم خودمون رو بذاریم جای اون
farnazpakbin
تا چیزی که باید ازش فرار کنی نباشد، نمیتوانی فرار کنی.
rozhin
کلمهها را میشنیدم که هِی فشار میآوردند و فشار میآوردند.
Cilli
از همهش بدتر این بود که دلم میخواست یهچیزی به بابا بگم و نمیتونستم. دیگه هیچوقت...
دختر پاييزي
دلم برات تنگ شده. میدونم تو هم دلت برام تنگ شده و دوستم داری و میخوای کنارت باشم. قول میدم بیام پیشت، ولی الآن هنوز نمیتونم. میدونم که میخوای دوباره خانواده بشیم. منم همین رو میخوام. فقط الآن نمیتونم خانوادهای رو که اینجا دارم ول کنم. لطفاً بازم بیا سر بزن. امیدوارم همهچی خوب باشه. شغل جدیدت هم همینجور. و امیدوارم حسابی آماده بشی برای وقتی که برمیگردم ویرجینیا.
همهچی درست میشه.
از طرف آبری، با عشق
بهار
حسوحال هیچ کاری رو ندارم؛ حتی یه کار کوچیک. شاید اگه بدنم حواسش به نفسکشیدن نبود، خودم تنبلیم میاومد نفس بکشم.
mahnia
اصلاً همچین حسی نسبت به خودم نداشتم. مورد بیتوجهی قرارگرفته و ترکشده... محال بود من جزو همچین بچههایی باشم. همیشه اینجور چیزها را توی تلویزیون میدیدم یا توی کتابها میخواندم، ولی قرار نبود زندگی من هم اینجوری بشود.
af
میخوام همونجوری که بودی، توی ذهنم بمونی. اینطوری شاید یهجورهایی، حداقل یهکم، بتونم نگهت دارم.
sana
حس میکردم ده قدم از همه دورترم. یک دیوار نامرئی بینمان بود.
Book
گریهام مثل وقتهایی نبود که میدانی حالا همهچیز بهتر شده.
Book
از طرف آبری، با عشق
Leila Faghihi
همیشه دلش میخواسته یکی از دوستهاش توی تعطیلات پیشمون باشه.»
من هم همیشه دلم همین را میخواست،
..
ولی آنیکی نیمهٔ دلم سنگین و تاریک بود و مجبورم میکرد به چیزهایی فکر کنم که نمیخواستم؛ حس گرسنگی یا ترس یا تنهایی بهم میداد. نمیدانستم چرا دلم همچین چیزهایی توی خودش داشت، آن هم وقتی باید خوشحال میبودم.
پیچکخانوم~
«بعضی وقتها فکر میکنم کل زندگی توی یه لحظهست... همهٔ چیزهای قبل و بعدش، وابسته به همون لحظه هستن و همهمون اونجا گیر افتادهایم. متوجه منظورم میشی؟»
یك رهگذر
«آدم بدی نیست... فقط یه اتفاق وحشتناک براش افتاده...»
Melika
اون حرفهایی که نمیزنیم ممکنه تا ابد باهامون بمونن. اگه یه راهی برای گفتنشون پیدا کنیم، یهکم سبکتر میشیم.
Melika
هرچی هم که یه نفر رو دوست داشته باشیم یا فکر کنیم میشناسیمش، بازهم نمیتونیم خودمون رو بذاریم جای اون...
LiLion
به نظرم خیلی وقته دارم ادای این رو درمیآرم که همهچی خوبه، ولی هر روز اوضاع داره سختتر میشه.
Violet
«نه.» بریجت یکذره خودش را کشید نزدیکتر. «توی جورجیا بزرگ شده بود... همونجا هم با مامانم آشنا شد. مامانم رفته بوده مسافرت، بعد وقتی برمیگرده همینجوری برای همدیگه نامه مینویسن. آخرشم مامانم میره اونجا و با هم ازدواج میکنن.»
بریجت بدون اینکه حرفی بزند بقیهٔ عکسها را هم نگاه کرد؛ عکسهای بیشتری از ما. چشمهایم را بستم و سرم را تکیه دادم بهش.
«چرا اسمت آبریه؟»
«منظورت چیه؟ مامان و بابام انتخابش کردن دیگه.»
«نه، منظورم اینه که
کاربر ۲۸۷۵۶۳۶
حجم
۱۷۳٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۲۴۰ صفحه
حجم
۱۷۳٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۲۴۰ صفحه
قیمت:
۱۹۹,۰۰۰
تومان