جملات زیبای کتاب از طرف آبری، با عشق | طاقچه
تصویر جلد کتاب از طرف آبری، با عشقsubscriptionAvailable

کتاب از طرف آبری، با عشق

نوع کتاب
۴.۶ امتیاز(از ۱۲۶ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
;𝗕𝖺𝗁𝗮𝗋𝖾𝗵
۸۲
شاید اگه بدنم حواسش به نفس‌کشیدن نبود، خودم تنبلیم می‌اومد نفس بکشم.
ROZA
۵۰
پس چرا این‌قدر ناراحت بودم و درد می‌کشیدم؟
ROZA
۳۹
عکس پارسال تابستان بود که رفته بودیم گردش. ساوانا شش سالش است. من ده‌ساله‌ام و دارم با انگشتم بهش سیخونک می‌زنم؛ محض خنده. او هم لبخند می‌زند و پای بابا را گرفته. بابا دستش را انداخته دور مامان و مامان هم بهش تکیه داده. کسی نمی‌توانست ما را از هم جدا کند، چون اگر می‌خواستی عکس یک نفر را پاره کنی حتماً یک نفر دیگر هم کنده می‌شد.
;𝗕𝖺𝗁𝗮𝗋𝖾𝗵
۳۷
پرسید: «به خاطر تو گذاشت رفت؟» چند دقیقه خوب فکر کردم. گفتم: «به خاطر من نموند.»
El
۳۲
به نظرم خیلی وقته دارم ادای اینو درمیارم که همه‌چی خوبه، ولی هر روز اوضاع داره سخت‌تر می‌شه.
El
۲۸
کلمه‌ها هیچ‌وقت هیچ کمکی نمی‌کردند.
یک مشکل لاینحل، sky
۲۵
شاید خودت همهٔ اینا رو می‌دونی. شایدم الآن بالای سرم وایسادی و داری این نامه رو می‌خونی. این حس خوبی بهم می‌ده. شایدم وقتی نامه رو تا زدم و بردمش بیرون و فرستادمش که بره، بفهمی توش چی نوشته. می‌خوام اینو بدونی که عاشقتم. دلم برات تنگ شده. امیدوارم حالا که دارم بزرگ می‌شم، وقتی منو دیدی بتونی بشناسی. من همیشه آبری تو هستم. تو همیشه بهترین بابایی. کاش نرفته بودی. فعلاً خداحافظ از طرف آبری، با عشق
Leila Faghihi
۲۱
آرزوها این‌جوری هستند که اگر به کسی بگویی‌شان، برآورده نمی‌شوند.
کاربر ۲۲۲۹۷۴۴
۱۶
توی دلم خندیدم، اما به روی خودم نیاوردم.
El
۱۵
ولی واقعاً هر لحظه ممکن بود هر کسی بمیرد؛ چه آماده باشی، چه نباشی. ممکن بود ماهی خانگی‌ات باشد یا خواهرت یا خودت. هیچ‌چیز برای همیشه همان‌جوری نمی‌ماند. شاید همهٔ آدم‌های دنیا، ماهی‌های خانگی خدا باشند. خدا آن‌قدر زنده بوده که احتمالاً به نظرش زندگی آدم‌ها خیلی کوتاه است. به آدم‌ها نگاه می‌کند که یک مدت شنا می‌کنند و بعد هم دیگر شنا نمی‌کنند.
کاربر ۶۱۳۴۱۶۱
۱۰
هر لحظه ممکن بود هرکسی بمیرد؛ چه آماده باشی، چه نباشی. ممکن بود ماهی خانگی‌ات باشد یا خواهرت یا خودت. هیچ‌چیز برای همیشه همان‌جوری نمی‌ماند. شاید همهٔ آدم‌های دنیا، ماهی‌های خانگی خدا باشند. خدا آن‌قدر زنده بوده که احتمالاً به نظرش زندگی آدم‌ها خیلی کوتاه است. به آدم‌ها نگاه می‌کند که یک مدت شنا می‌کنند و بعد هم دیگر شنا نمی‌کنند. «یعنی بعدش همه‌مون می‌ریم توی یه دریای بزرگ توی آسمون شنا می‌کنیم،
rozhin
۷
تا چیزی که باید ازش فرار کنی نباشد، نمی‌توانی فرار کنی.
farnazpakbin
۷
هرچی هم که یه نفر رو دوست داشته باشیم یا فکر کنیم می‌شناسیمش، بازهم نمی‌تونیم خودمون رو بذاریم جای اون
Cilli
۶
کلمه‌ها را می‌شنیدم که هِی فشار می‌آوردند و فشار می‌آوردند.
دختر پاييزي
۴
از همه‌ش بدتر این بود که دلم می‌خواست یه‌چیزی به بابا بگم و نمی‌تونستم. دیگه هیچ‌وقت...
بهار
۴
دلم برات تنگ شده. می‌دونم تو هم دلت برام تنگ شده و دوستم داری و می‌خوای کنارت باشم. قول می‌دم بیام پیشت، ولی الآن هنوز نمی‌تونم. می‌دونم که می‌خوای دوباره خانواده بشیم. منم همین رو می‌خوام. فقط الآن نمی‌تونم خانواده‌ای رو که این‌جا دارم ول کنم. لطفاً بازم بیا سر بزن. امیدوارم همه‌چی خوب باشه. شغل جدیدت هم همین‌جور. و امیدوارم حسابی آماده بشی برای وقتی که برمی‌گردم ویرجینیا. همه‌چی درست می‌شه. از طرف آبری، با عشق
mahnia
۴
حس‌وحال هیچ کاری رو ندارم؛ حتی یه کار کوچیک. شاید اگه بدنم حواسش به نفس‌کشیدن نبود، خودم تنبلیم می‌اومد نفس بکشم.
af
۴
اصلاً همچین حسی نسبت به خودم نداشتم. مورد بی‌توجهی قرارگرفته و ترک‌شده... محال بود من جزو همچین بچه‌هایی باشم. همیشه این‌جور چیزها را توی تلویزیون می‌دیدم یا توی کتاب‌ها می‌خواندم، ولی قرار نبود زندگی من هم این‌جوری بشود.
sana
۴
می‌خوام همون‌جوری که بودی، توی ذهنم بمونی. این‌طوری شاید یه‌جورهایی، حداقل یه‌کم، بتونم نگهت دارم.
Book
۳
حس می‌کردم ده قدم از همه دورترم. یک دیوار نامرئی بینمان بود.
Book
۳
گریه‌ام مثل وقت‌هایی نبود که می‌دانی حالا همه‌چیز بهتر شده.
Leila Faghihi
۳
از طرف آبری، با عشق
..
۳
همیشه دلش می‌خواسته یکی از دوست‌هاش توی تعطیلات پیشمون باشه.» من هم همیشه دلم همین را می‌خواست،
پیچک‌خانوم~
۳
ولی آن‌یکی نیمهٔ دلم سنگین و تاریک بود و مجبورم می‌کرد به چیزهایی فکر کنم که نمی‌خواستم؛ حس گرسنگی یا ترس یا تنهایی بهم می‌داد. نمی‌دانستم چرا دلم همچین چیزهایی توی خودش داشت، آن هم وقتی باید خوشحال می‌بودم.
یك رهگذر
۳
«بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم کل زندگی توی یه لحظه‌ست... همهٔ چیزهای قبل و بعدش، وابسته به همون لحظه هستن و همه‌مون اونجا گیر افتاده‌ایم. متوجه منظورم می‌شی؟»
Melika
۳
«آدم بدی نیست... فقط یه اتفاق وحشتناک براش افتاده...»
Melika
۳
اون حرف‌هایی که نمی‌زنیم ممکنه تا ابد باهامون بمونن. اگه یه راهی برای گفتنشون پیدا کنیم، یه‌کم سبک‌تر می‌شیم.
LiLion
۳
هرچی هم که یه نفر رو دوست داشته باشیم یا فکر کنیم می‌شناسیمش، بازهم نمی‌تونیم خودمون رو بذاریم جای اون...
Violet
۳
به نظرم خیلی وقته دارم ادای این رو درمی‌آرم که همه‌چی خوبه، ولی هر روز اوضاع داره سخت‌تر می‌شه.
کاربر ۲۸۷۵۶۳۶
۲
«نه.» بریجت یک‌ذره خودش را کشید نزدیک‌تر. «توی جورجیا بزرگ شده بود... همون‌جا هم با مامانم آشنا شد. مامانم رفته بوده مسافرت، بعد وقتی برمی‌گرده همین‌جوری برای همدیگه نامه می‌نویسن. آخرشم مامانم می‌ره اون‌جا و با هم ازدواج می‌کنن.» بریجت بدون این‌که حرفی بزند بقیهٔ عکس‌ها را هم نگاه کرد؛ عکس‌های بیشتری از ما. چشم‌هایم را بستم و سرم را تکیه دادم بهش. «چرا اسمت آبریه؟» «منظورت چیه؟ مامان و بابام انتخابش کردن دیگه.» «نه، منظورم اینه که