«فقط نگاه کنین که دانشآموزاتون چه بلایی سر پسرم آوردهن. لبش اونقدر وَرَم کرده که نمیتونه حرف بزنه. پیشونیش زخمی شده و بخیه میخواد. مچ دستش هم شکسته و حتماً باید چندهفتهای تو گچ بمونه.»
مدیر مدرسه به صندلی تکیه داد، دستهایش را روی شکمش گذاشت و گفت: «ببینین آقای اشمیت، اتفاقی که افتاد، بهخاطر شیطنتای پسرونه بوده؛ یهکم شلوغکاری تو حیاط مدرسه.