برمیگردم و به شهری که آن پایین است، نگاهی میاندازم؛ به همهٔ آن خانههایی که در این فصل خشک و سرد، محکم به هم چسبیدهاند و انگار هوای همدیگر را دارند. ایکاش خانهٔ من هم یک خانهٔ معمولی بود، مثل همهٔ خانههای آن پایین، با آدمهای زندهٔ تویشان! ایکاش من هم یک خانوادهٔ معمولی داشتم. اما خانهٔ من یکجفت پای مرغ دارد و مادربزرگم یک یاگاست؛ نگهبان دروازهٔ بین این دنیا و دنیای دیگر.