
بریدههایی از کتاب کرگدن
۳٫۶
(۳۲)
شما خودتون رو مرکز جهان فرض میکنید، فکر میکنید هر اتفاقی میافته به شما ربط داره! والّا هدف جهان شما نیستید!
Mohammad
از این چیزی که اسمش رو میگذاری عشق، کمی عارم میآد. از این احساس کسالتآور، از این ضعف مردها، و زنها.
Mohammad
تنهایی بهم فشار میآره، اجتماع هم همینطور.
حنای
من مردمگریزم، مردمگریزم، مردمگریز، دوست دارم مردمگریز باشم.
رها
زندگی مبارزهست، نبرد نکردن بزدلیه!
Mr.nobody
برانژه: پس اون دروغ گفته، تظاهر میکرده.
دزی: به نظر آدم صادقی میاومد، نفس صداقت بود.
برانژه: دلیلی هم آورد؟
دزی: کلمهبهکلمهش این بود: آدم باید تابع زمانه باشه. این آخرین حرفهای انسانی اون بود.
احسان
دودار: اونها به آدم حمله نمیکنن. اگه کاریشون نداشته باشید، کاری باهاتون ندارن. هرچی هست، بدجنس و شرور نیستن. حتی میشه گفت یک نوع معصومیت طبیعی در اونها هست؛ سادهدلی.
Naarvanam
من به خودم عادت نکردهم.
حنای
اگه درست فهمیده باشم، میخوایید قانون جنگل رو جایگزین قانون اخلاقی کنید!
حنای
زندگی مبارزهست، نبرد نکردن بزدلیه!
حنای
ضمن اینکه اگه آدم برای هرچیزی که اتفاق میافته نگران بشه که دیگه نمیتونه زندگی کنه.
حنای
به آدم ثابت میکنن که حرکت وجود نداره... اما آدم بلند میشه راه میره، راه میره، راه میره.
حنای
برانژهٔ عزیزم، آدم باید همیشه سعی کنه همهچی رو درک کنه. و برای اینکه یک پدیده و تأثیراتش رو بتونی درک کنی، باید با کوشش فکری صادقانه به عللش رجوع کنی. اما این کار نیاز به سعی وافر داره، چون ما موجودات متفکری هستیم. من نتونستهم، باز هم میگم، نمیدونم بتونم یا نه. بههرحال، اول باید با پیشداوریِ موافق جلو رفت، یا حداقل با بیطرفی، با یه زمینهٔ فکری باز که از علائم ذهنیت علمیه. هرچیزی منطقیه. درک کردن، ثابت کردنه.
احسان
من این رو رسماً به خودم قول میدم، من به قولی که به خودم بدم وفا میکنم.
حنای
اگه واقعاً نخوایم به جایی بخوریم، هیچوقت به جایی نمیخوریم!
حنای
شما خودتون رو مرکز جهان فرض میکنید، فکر میکنید هر اتفاقی میافته به شما ربط داره! والّا هدف جهان شما نیستید!
حنای
حوادث رو باید سرسری گرفت، بیهیچ دلبستگی.
حنای
من با هر اتفاقی که میافته یهجور احساس همبستگی میکنم. خودم رو توش سهیم میبینم، نمیتونم بیتفاوت بمونم.
حنای
پس آدم باید انتظار همهچی رو داشته باشه!
حنای
انسانهای درست کرگدنهای درستی میشن
حنای
اگه این اتفاق جای دیگهای افتاده بود، توُ یه کشور دیگه، و ما از طریق جراید ازش باخبر میشدیم، میتونستیم با آرامش ازش حرف بزنیم، تمام ابعادش رو بررسی بکنیم، نتایج عینی و ملموس بگیریم، بحثهای آکادمیک راه بندازیم، دانشمندها رو جمع کنیم، نویسندهها رو، مردان قانون، زنان دانشمند و هنرمندها رو. همینطور مردم کوچهوبازار رو. در اون صورت جالب میشد، جذاب میشد، آموزنده میشد. اما وقتی آدم خودش درگیرش میشه، وقتی خودش یکدفعه با واقعیت خشن حوادث رو در رو قرار میگیره، نمیتونه فکر کنه که مستقیماً به خودش مربوط نمیشه، چنان بهشدت غافلگیر میشه که نمیتونه خونسردیش رو کامل حفظ کنه؛ من غافلگیر شدهم،
gonjishk
لعنت بر شیطون، اراده داشته باشید!
برانژه: اوه، اراده، همه که ارادهٔ شما رو ندارن. من نمیتونم، نه، من نمیتونم با زندگی بسازم.
ژان: همهٔ آدمها باید زندگیشون رو بسازن. یعنی میفرمایید شما خونتون رنگینتر از بقیهست؟
برانژه: من ادعا نمیکنم که...
ژان: (میان حرف او) من هیچیم کم از شما نیست، تازه، تعارف رو بگذارم کنار، باید بگم از شما بهتر هم هستم. انسانی برتره که وظیفهش رو انجام میده.
برانژه: کدوم وظیفه رو؟
ژان: وظیفهش رو دیگه... مثلاً وظیفهٔ کارمندیش رو.
برانژه: آهان، بله، وظیفهٔ کارمندیش رو...
Naarvanam
دودار: شما خودتون رو مرکز جهان فرض میکنید، فکر میکنید هر اتفاقی میافته به شما ربط داره! والّا هدف جهان شما نیستید!
Naarvanam
اگه این اتفاق جای دیگهای افتاده بود، توُ یه کشور دیگه، و ما از طریق جراید ازش باخبر میشدیم، میتونستیم با آرامش ازش حرف بزنیم، تمام ابعادش رو بررسی بکنیم، نتایج عینی و ملموس بگیریم، بحثهای آکادمیک راه بندازیم، دانشمندها رو جمع کنیم، نویسندهها رو، مردان قانون، زنان دانشمند و هنرمندها رو. همینطور مردم کوچهوبازار رو. در اون صورت جالب میشد، جذاب میشد، آموزنده میشد. اما وقتی آدم خودش درگیرش میشه، وقتی خودش یکدفعه با واقعیت خشن حوادث رو در رو قرار میگیره، نمیتونه فکر کنه که مستقیماً به خودش مربوط نمیشه، چنان بهشدت غافلگیر میشه که نمیتونه خونسردیش رو کامل حفظ کنه؛ من غافلگیر شدهم، من غافلگیر شدهم، من غافلگیر شدهم! باورم نمیشه
Fatemeh_Tohidi
زندگی مبارزهست، نبرد نکردن بزدلیه!
Mr.nobody
منطقدان: (به آقای پیر) برای چیز یاد گرفتن همیشه وقت هست.
کاربر ۳۰۲۶۴۴۹
اگر هم جای انتقادی باشه، بهتره که از داخل انتقاد بشه تا از بیرون.
کاربر ۳۰۲۶۴۴۹
اگه این اتفاق جای دیگهای افتاده بود، توُ یه کشور دیگه، و ما از طریق جراید ازش باخبر میشدیم، میتونستیم با آرامش ازش حرف بزنیم، تمام ابعادش رو بررسی بکنیم، نتایج عینی و ملموس بگیریم، بحثهای آکادمیک راه بندازیم، دانشمندها رو جمع کنیم، نویسندهها رو، مردان قانون، زنان دانشمند و هنرمندها رو. همینطور مردم کوچهوبازار رو. در اون صورت جالب میشد، جذاب میشد، آموزنده میشد. اما وقتی آدم خودش درگیرش میشه، وقتی خودش یکدفعه با واقعیت خشن حوادث رو در رو قرار میگیره، نمیتونه فکر کنه که مستقیماً به خودش مربوط نمیشه، چنان بهشدت غافلگیر میشه که نمیتونه خونسردیش رو کامل حفظ کنه؛ من غافلگیر شدهم، من غافلگیر شدهم، من غافلگیر شدهم! باورم نمیشه.
ヽ( ´¬`)ノپری
من هم غافلگیر شده بودم، عین شما. اما حالا دیگه غافلگیر نیستم. از همین حالا شروع کردهم به عادت کردن.
gonjishk
خب، حالا که فکرش رو میکنم، تصمیم ناگهانی بوتار زیاد هم برام عجیب نیست. سرسختیش فقط ظاهری بود. البته این هیچ منافاتی با این نداره که آدم درستی باشه، یا بوده باشه. انسانهای درست کرگدنهای درستی میشن. افسوس! چون آدمهای با حسننیتی هستند، میشه فریبشون داد.
احسان
حجم
۱۱۴٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۸
تعداد صفحهها
۱۶۷ صفحه
حجم
۱۱۴٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۸
تعداد صفحهها
۱۶۷ صفحه
قیمت:
۹۸,۰۰۰
تومان