جیم: ای کاش بر نگرده، کِیت. یه سال من همینطوری گذاشتم رفتم، رفتم نیواورلئان؛ دو ماه با شیر و موز سر کردم و روی یه بیماری تحقیق کردم. عالی بود. بعد خانم اومد، گریه کرد. من باهاش برگشتم خونه. حالا توُ تاریکیِ معمولی بودن دارم زندگی میکنم. نمیتونم خودم رو پیدا کنم؛ حتی گاهی مواقع بهسختی یادم میآد که میخواستم چی بشم. حالا یه شوهر خوبم؛