جملات زیبای کتاب اکو؛ جلد سوم | طاقچه
تصویر جلد کتاب اکو؛ جلد سوم

بریده‌هایی از کتاب اکو؛ جلد سوم

امتیاز
۴.۶از ۴۰ رأی
۴٫۶
(۴۰)
«سرنوشت تو هنوز قطعی نشده؛ حتی در سیاه‌ترین شب‌ها هم ستاره‌ای می‌درخشد، زنگی به صدا درمی‌آید و راهی برایت آشکار می‌شود.»
daisy
واسه بعضی سؤال‌ها جواب خوب وجود نداره.
vania
دنیا بدون موسیقی جای غمگینی خواهد بود.
یك رهگذر
می‌خوام همیشه یادت بمونه که فرقی نمی‌کنه چقدر اَزَت دور باشم؛ همیشه مراقبت هستم.
یك رهگذر
قلب آدما بزرگ‌تر از چیزیه که فکر می‌کنیم!
یك رهگذر
این موسیقی یکی از قطعه‌های آلبوم Blue Oyster Cult است
ن. عادل
من فکر می‌کنم موهبت یادگیریِ موسیقی چیزیه که حداقل باید یه‌بار نصیب آدم بشه؛ چه بخواد ادامه‌ش بده و چه نه.
i_ihash
«چرا همه‌ش ازم قول می‌گیری؟» سوزان شانه بالا انداخت؛ «آخه... بعضی‌وقتا آدما می‌گن دوباره می‌بینیشون... ولی دیگه اونا رو نمی‌بینی!»
~somy
از پنجره به منظرهٔ پوشیده از درخت‌های پرتقال چشم دوخت.
i_ihash
«سرنوشت تو هنوز قطعی نشده؛ حتی در سیاه‌ترین شب‌ها هم ستاره‌ای می‌درخشد، زنگی به صدا درمی‌آید و راهی برایت آشکار می‌شود.»
~somy
آیا این استعداد تمام مدت در وجودش بود و منتظر بود کسی کشفش کند؟
B.A.H.A.R
«مردم چه‌شونه، بابا؟ چرا یکی باید همچین کاری بکنه؟ چرا هیش‌کی جلوشون رو نمی‌گیره؟» «قلبشون شکسته. مردمی که یه‌وقتی باهم دوست بودن، حالا دیگه نیستن. همسایه همسایه نیست! دوران جنگ مردم فکر می‌کنن باید کسی رو سرزنش کنن و طرفِ کسی رو بگیرن. قلب‌ها کوچیک‌تر می‌شن.»
رهگذر معمولی
«سؤال خوبیه، آیوی؛ ولی واسه بعضی سؤال‌ها جواب خوب وجود نداره.»
~somy
تو به‌اندازهٔ تموم رهبرای اُرکسترِ دیگه حق داری اینجا باشی. فقط یه قدم جلوی قدم قبلی بذار؛ و نگاه کن!»
B.A.H.A.R
به‌هرحال جنگ برای مردان بود؛ برای سربازان، نه پسری که موهای خواهرش را می‌کشید و با او قایم‌موشک بازی می‌کرد.
پری‌ناز
چطور می‌توانست خانواده‌اش را کنار هم نگه دارد، درحالی‌که خودش بیشتر از همه شکسته بود!
پری‌ناز
سال دیگه سال اُمیده
پری‌ناز
یادگرفتن اینکه همیشه اُمید داشته باشد که بهترین‌ها اتفاق می‌افتد؛ اُمید داشته باشد که با وجود همهٔ غم‌ها و سختی‌ها، همیشه امکانِ بهترشدن اوضاع وجود دارد.
پری‌ناز
تصمیم عاقلانه اینه؛ جایی بمونیم که واسه همه‌مون موقعیتای بیشتری هست و برای چیزی که فکر می‌کنیم درسته، بجنگیم.
B.A.H.A.R
کِنی رو به آیوی کرد و چشمک زد؛ «همه به کمی زیبایی احتیاج دارن، مخصوصاً توی این دورانِ سخت. مگه نه؟
B.A.H.A.R
وقتی‌که می‌نواخت، به این فکر می‌کرد که گِرشْوین چگونه بیشتر قطعاتش را در قطار نوشته است. با آن تکان‌ها، لرزش‌ها و تَق‌تَق‌های روی ریل قطار. گِرشْوین صدای موسیقی را بین آن‌همه سروصدا می‌شنید. هر قطعه را مثلِ رژه‌ای می‌دید مرکّب از مردمی با رنگ‌های مختلف، پولدار و فقیر، ساکت و شلوغ؛ آمیزه‌ای از انسانیت.
B.A.H.A.R
«مردم چه‌شونه، بابا؟ چرا یکی باید همچین کاری بکنه؟ چرا هیش‌کی جلوشون رو نمی‌گیره؟» «قلبشون شکسته. مردمی که یه‌وقتی باهم دوست بودن، حالا دیگه نیستن. همسایه همسایه نیست! دوران جنگ مردم فکر می‌کنن باید کسی رو سرزنش کنن و طرفِ کسی رو بگیرن. قلب‌ها کوچیک‌تر می‌شن.» «مامان می‌گه قلب آدما بزرگ‌تر از چیزیه که فکر می‌کنیم!»
sansan
«به‌هرحال می‌خوام همیشه یادت بمونه که فرقی نمی‌کنه چقدر اَزَت دور باشم؛ همیشه مراقبت هستم.»
پری‌ناز
«مامان، آقای وارْد زیاد مهربون به نظر نمی‌اومد.» مادر با آیوی موافق بود؛ «نه. دقیقاً برعکس بود؛ ولی نمی‌شه به ظاهر آدما اعتماد کرد. وقتی یکی قیافه‌ش این‌جوریه، معمولاً می‌خواد یه چیزی رو مخفی کنه.»
پری‌ناز
همه به زیبایی و نورِ موسیقی تو زندگیشون نیاز دارن، مخصوصاً توی لحظه‌های بد و سخت
پری‌ناز
«سرنوشت تو هنوز قطعی نشده؛ حتی در سیاه‌ترین شب‌ها هم ستاره‌ای می‌درخشد، زنگی به صدا درمی‌آید و راهی برایت آشکار می‌شود.»
رضوان
«مامان، باید اتاقش رو می‌دیدی! انگار یه پرنسس اونجا می‌خوابه. کمدش پُر از لباس بود. آرزومه نصف لباساش رو داشتم. همه‌چی داشت.» «آیوی! من دوست ندارم بشنوم تو به کسی حسادت کنی. آره اون وسیله داره، ولی اونا فقط وسیله‌ن. اونم یه دختره مثل تو. خوبه که یه دختر هم‌سن‌وسال خودت این نزدیکی پیدا کردی.»
رهگذر معمولی
همه به زیبایی و نورِ موسیقی تو زندگیشون نیاز دارن، مخصوصاً توی لحظه‌های بد و سخت.
رهگذر معمولی
خنده‌داره! وقتی از خونه دوری، برای چه چیزایی دلت تنگ می‌شه! دلم برای بوی درختای پرتقال و بوی دستپخت مادرم تنگ شده. برای جَروبحثای دوتا خواهر کوچولوم سر اینکه کدوم اول باشه. دلم برای لباس معمولی پوشیدن تنگ شده؛ مثل ژاکت تو.
رهگذر معمولی
آیوی به سوزان و پرچم‌های روی پنجره نگاه کرد که کوچک و کوچک‌تر می‌شدند؛ «مامان، اون پرچم‌ها واسه چیه؟» «هر ستاره برای یه سربازه؛ واسه هرکدوم از پسراشون توی جنگ.» «ما هم باید یه دونه واسه خونه‌مون بگیریم؛ واسه فرناندو. یه دونه طلاییش رو بگیریم. قشنگ‌تره.» «آیوی ماریا! دیگه همچین حرفی نزن.» مادر یک دستش را روی فرمان گذاشته بود و با دستِ دیگرش روی سینه‌اش صلیب کشید. آیوی پرسید: «چرا؟» «ستارهٔ طلایی واسه سربازیه که کشته شده.»
mahour

حجم

۱۱۷٫۲ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۵

تعداد صفحه‌ها

۱۶۸ صفحه

حجم

۱۱۷٫۲ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۵

تعداد صفحه‌ها

۱۶۸ صفحه

قیمت:
۱۲۹,۰۰۰
تومان