
daisy
۱۶
«سرنوشت تو هنوز قطعی نشده؛ حتی در سیاهترین شبها هم ستارهای میدرخشد، زنگی به صدا درمیآید و راهی برایت آشکار میشود.»
vania
۱۲
واسه بعضی سؤالها جواب خوب وجود نداره.
یك رهگذر
۹
میخوام همیشه یادت بمونه که فرقی نمیکنه چقدر اَزَت دور باشم؛ همیشه مراقبت هستم.
یك رهگذر
۹
دنیا بدون موسیقی جای غمگینی خواهد بود.
یك رهگذر
۹
قلب آدما بزرگتر از چیزیه که فکر میکنیم!
i_ihash
۷
من فکر میکنم موهبت یادگیریِ موسیقی چیزیه که حداقل باید یهبار نصیب آدم بشه؛ چه بخواد ادامهش بده و چه نه.
~somy
۷
«چرا همهش ازم قول میگیری؟»
سوزان شانه بالا انداخت؛ «آخه... بعضیوقتا آدما میگن دوباره میبینیشون... ولی دیگه اونا رو نمیبینی!»
ن. عادل
۷
این موسیقی یکی از قطعههای آلبوم Blue Oyster Cult است
i_ihash
۵
از پنجره به منظرهٔ پوشیده از درختهای پرتقال چشم دوخت.
رهگذر معمولی
۴
«مردم چهشونه، بابا؟ چرا یکی باید همچین کاری بکنه؟ چرا هیشکی جلوشون رو نمیگیره؟»
«قلبشون شکسته. مردمی که یهوقتی باهم دوست بودن، حالا دیگه نیستن. همسایه همسایه نیست! دوران جنگ مردم فکر میکنن باید کسی رو سرزنش کنن و طرفِ کسی رو بگیرن. قلبها کوچیکتر میشن.»
~somy
۳
«سرنوشت تو هنوز قطعی نشده؛ حتی در سیاهترین شبها هم ستارهای میدرخشد، زنگی به صدا درمیآید و راهی برایت آشکار میشود.»
B.A.H.A.R
۳
آیا این استعداد تمام مدت در وجودش بود و منتظر بود کسی کشفش کند؟
B.A.H.A.R
۳
تو بهاندازهٔ تموم رهبرای اُرکسترِ دیگه حق داری اینجا باشی. فقط یه قدم جلوی قدم قبلی بذار؛ و نگاه کن!»
پریناز
۳
چطور میتوانست خانوادهاش را کنار هم نگه دارد، درحالیکه خودش بیشتر از همه شکسته بود!
پریناز
۳
سال دیگه سال اُمیده
پریناز
۳
یادگرفتن اینکه همیشه اُمید داشته باشد که بهترینها اتفاق میافتد؛ اُمید داشته باشد که با وجود همهٔ غمها و سختیها، همیشه امکانِ بهترشدن اوضاع وجود دارد.
~somy
۲
«سؤال خوبیه، آیوی؛ ولی واسه بعضی سؤالها جواب خوب وجود نداره.»
B.A.H.A.R
۲
تصمیم عاقلانه اینه؛ جایی بمونیم که واسه همهمون موقعیتای بیشتری هست و برای چیزی که فکر میکنیم درسته، بجنگیم.
پریناز
۲
بههرحال جنگ برای مردان بود؛ برای سربازان، نه پسری که موهای خواهرش را میکشید و با او قایمموشک بازی میکرد.
کاربر ۱۰۵۱۶۷۸۵
۲
گفت: «ولی برای تغییر، زمان لازمه.
کاربر ۱۰۵۱۶۷۸۵
۲
«سرنوشت تو هنوز قطعی نشده؛ حتی در سیاهترین شبها هم ستارهای میدرخشد، زنگی به صدا درمیآید و راهی برایت آشکار میشود.»
B.A.H.A.R
۱
کِنی رو به آیوی کرد و چشمک زد؛ «همه به کمی زیبایی احتیاج دارن، مخصوصاً توی این دورانِ سخت. مگه نه؟
B.A.H.A.R
۱
وقتیکه مینواخت، به این فکر میکرد که گِرشْوین چگونه بیشتر قطعاتش را در قطار نوشته است. با آن تکانها، لرزشها و تَقتَقهای روی ریل قطار. گِرشْوین صدای موسیقی را بین آنهمه سروصدا میشنید. هر قطعه را مثلِ رژهای میدید مرکّب از مردمی با رنگهای مختلف، پولدار و فقیر، ساکت و شلوغ؛ آمیزهای از انسانیت.
sansan
۱
«مردم چهشونه، بابا؟ چرا یکی باید همچین کاری بکنه؟ چرا هیشکی جلوشون رو نمیگیره؟»
«قلبشون شکسته. مردمی که یهوقتی باهم دوست بودن، حالا دیگه نیستن. همسایه همسایه نیست! دوران جنگ مردم فکر میکنن باید کسی رو سرزنش کنن و طرفِ کسی رو بگیرن. قلبها کوچیکتر میشن.»
«مامان میگه قلب آدما بزرگتر از چیزیه که فکر میکنیم!»
پریناز
۱
«بههرحال میخوام همیشه یادت بمونه که فرقی نمیکنه چقدر اَزَت دور باشم؛ همیشه مراقبت هستم.»
پریناز
۱
«مامان، آقای وارْد زیاد مهربون به نظر نمیاومد.»
مادر با آیوی موافق بود؛ «نه. دقیقاً برعکس بود؛ ولی نمیشه به ظاهر آدما اعتماد کرد. وقتی یکی قیافهش اینجوریه، معمولاً میخواد یه چیزی رو مخفی کنه.»
پریناز
۱
همه به زیبایی و نورِ موسیقی تو زندگیشون نیاز دارن، مخصوصاً توی لحظههای بد و سخت
a.
۱
موهبت یادگیریِ موسیقی چیزیه که حداقل باید یهبار نصیب آدم بشه؛ چه بخواد ادامهش بده و چه نه
غزل
۱
چطور میتوانست خانوادهاش را کنار هم نگه دارد، درحالیکه خودش بیشتر از همه شکسته بود!
مامان عروسکا
۱
دنیا بدون موسیقی جای غمگینی خواهد بود. میگفت در میدان جنگ آرزو میکرد بتواند لحظهای صدای موسیقی را بشنود و در آن لحظه، ترس از مرگ و ندیدن خانواده را فراموش میکرد