چه کسی گفته
آبی که از چشمها بیرون میریزد
برابر است
با حجم اندوهی
که در قلب فرومیرود
masoome
۱۷
بیتو حتی رگ
میتواند
دور گردنم بپیچد و
خفهام کند
.
۱۰
و هیچکس نمیتواند ما را فراموش کند
آنطور که ما
همدیگر را
به فراموشی سپردیم
AmirHossein
۹
اندوهش
همیشه آبی میسوخت
و عصر جمعه
روبهرویش دوزانو مینشست
با یک دست مینوشت
با صد و هفتاد و نُه استخوان دیگرش
درد میکشید
عسل
۸
چرا پاییز حق دارد
جای فصلهای دیگر را بگیرد
من که یک تابستان و دو بهار بدهکارم
به کجا مراجعه کنم؟
Limou
۸
وقتی میخندی
دریا آرام میشود
و نهنگها
از تصمیمشان
به اعماق اقیانوس برمیگردند
عسل
۶
بادها را باز گذاشتهاند و
موهای تو را بستهاند
برای برگرداندن باد
به مسیر اصلیاش
موهای تو لازم است.
.
۶
غم از دیوار عبور میکند
از سوراخ کلید
از منافذ پوست
و مُسریست
AmirHossein
۵
من ادامهٔ تواَم
ادامهٔ آوازهایی که نخواندهای
و رقصهایی که در شانههایت
از نفس افتاد
ما ادامه داریم مثل غم
مثل شعر
و گندم در دشتِ دیم
masoome
۵
من با تو نمیمیرم
تجزیه میشوم
به هفتاد و پنج شعر
masoome
۵
به مرگی زیبا فکر میکنم
در آغوش تو
.
۴
آیا کسی هست که شهادت دهد
ما در نگاتیوهای سوخته میخندیدیم؟
someone
۳
قصد دارم از دست خودم
سیر نشوم
از چشمهایم که در آینه
شکل یک برگریزانِ بدخیم است
masoome
۳
غم مثل باد
تو را به چپوراست کج میکند
اما تو به هیچ بیدی شبیه نیستی
تو تعادل دنیا را
در اندوهت حفظ کردهای
چنان که فکر میکنم
اگر کمی از غم تو کم شود
پُلی در مه فرومیرود
اگر به گریه ادامه بدهی
شعر بیمصرف میشود
متین
۲
من جز حرف زدن کاری ندارم
مینویسم
تا اندکی از سکوت جبران شود
مینویسم تا بلوطها
چند صباحی
برف را تحمل کنند
و اندوهی با نژاد اصیل
در شعرم زادوولد کند
mitra
۲
دستهایت
داستانی از یوساست
میتواند سرزمینی را جابهجا کند
به زیبایی تو ماه میتابد
بیتو حتی رگ
میتواند
دور گردنم بپیچد و
خفهام کند
farnaz Puresmaili
۲
کمی بیشتر از دیگران میمیرد
ماهیِ مکروهی
که نه به خانهاش میبرند
نه به دریایش برمیگردانند
someone
۲
باید تا آخر عمر
از تو بنویسم
مورچهای هستم
که به سیلوی گندم رسیده است
Sheyda Shojaei
۲
مرگ
مشتی پوست و
گوشت و
استخوان از تو برده بود
تو بهجز اینها
آب بودی در گوشهگیریِ چشمهها
و نور
در فصلهای گرمِ سال
تو زنده بودی
در آوازهایی که از صحرا میگذشت
masoome
۲
شاید وقتی شتابان به خانه برمیگردم
تا شعری گرم لای سفره بگذارم
مرگی دشوار
زانویم را زمین بزند
آنقدر بیهوا
که حتی نرسم
به عاقبت شعرهایم فکر کنم
masoome
۲
اگر مرگ به دهانم هجوم آورد
تو باید باشی
و در اندوه
با من استقامت کنی
درست مثل یک لالایی لری
که گریه را کوتاه میکند
و بوی یک کامیون علف خشک میدهد
چشمهایم را که بستم
تو عاقلی کن
و سرم را چند روزی
محض احتیاط
روی شانههایت نگه دار
masoome
۲
۱۵: هر لحظه در اندامم میچرخی
و مثل خون
برمیگردی به قلب
دلم را در دست داری
و مثل اسبها
همزمان
زندگی و مرگ را
در ساق راستت
وقتی میخندی
دریا آرام میشود
و نهنگها
از تصمیمشان
به اعماق اقیانوس برمیگردند
غمسایه
۱
به زیبایی تو ماه میتابد
بیتو حتی رگ
میتواند
دور گردنم بپیچد و
خفهام کند
AmirHossein
۱
چشمهایش را ببینید
بیشک گذشتنِ بهمن را
از گلهٔ سفید اسب دیده است
دیده مرگ از زیبایی تندتر میدود
و دیده مرگ از زیبایی بیشتر ویران میکند
اما گذشتنِ بهمن
از گلهٔ اسبها هم
زیباست
زیبا و بیرحم
و مرگ
بازی را
به زیباییِ بیرحمانه میبازد
mitra
۱
باید از سادگی دست برندارم
طوری که از روشنایی روز گول بخورم
از یک تکهسنگ خیس
از ستارهای که میپرد
ترفندهایی یاد بگیرم
برای طولانیتر کردنِ اردیبهشت
و منصرف کردن شاتوتها از خودکشی
راهی برای روغنکاریِ تاریکی
mitra
۱
آنقدر تاریکم
که شب حتی نمیتواند مخفیام کند
عسل
۱
به پنجرهام
که در باد
با دو لته بال چوبیاش
ادای پریدن درمیآورد
someone
۱
اندوهش
همیشه آبی میسوخت
و عصر جمعه
روبهرویش دوزانو مینشست
با یک دست مینوشت
با صد و هفتاد و نُه استخوان دیگرش
درد میکشید
someone
۱
دیده مرگ از زیبایی تندتر میدود
و دیده مرگ از زیبایی بیشتر ویران میکند
someone
۱
کدام سمت از سمتهای دیگر غمگینتر است؟
آیا جنوب
شاعر اطراف است؟