جملات زیبای کتاب مادر شمشادها | طاقچه
تصویر جلد کتاب مادر شمشادها

بریده‌هایی از کتاب مادر شمشادها

انتشارات:عهد مانا
امتیاز
۴.۶از ۱۸ رأی
۴٫۶
(۱۸)
دنیا می‌گذرد و شماها آمده بودید که در این «رهگذر» نمانید. خوش به حالتان که این را فهمیدید و بد به حال آن‌هایی که در این «رهگذر» ساکن شده‌اند و خدا از آن‌ها نگذرد که برای بقای خودشان، چقدر به ایران اسلامی خیانت کردند و می‌کنند. اما خیالتان راحت که آخر «ما هم خدایی داریم.»
کاربر ۹۸۶۳۷۱
شنیده‌ام در آب شهید شدن و ماندن سخت‌تر است تا روی خاک و در خاک نهفتن.
کاربر ۹۸۶۳۷۱
قبر که نداری تا برایت گل بیارم و نقل بپاشم. فرشته‌ها وکیل من که برایت جشن مفصل بگیرند. محمدعلی و امیر هم که ساقدوشت هستند. به‌به از این داماد و از این ساقدوش‌ها. ***
کاربر ۹۸۶۳۷۱
خوشی دنیایتان، مسلمان بودن و در راه اسلام کار کردن و فدا شدن بود. خوشی آخرتتان هم هم‌نشینی با فاطمه و حسین(ع). گوارایت باشد مادر.
کاربر ۹۸۶۳۷۱
امیرم هم مثل محمدعلی، مثل محمدرضا از من دور شده بود. می‌خندم. می‌گویم: آن‌ها زرنگی خودشان را نشان می‌دهند. من هم باید زرنگ باشم برای حال و روز خودم.
کاربر ۹۸۶۳۷۱
از دور مزارها را نشانم می‌دهند. دو نورافکن بالای قطعه‌ای که تو در آن‌جا آرمیده‌ای روشن است. یاد حرف آن روزت می‌افتم که گفتی من هرجا که دفن شوم آن‌جا از نور روشن می‌شود. چقدر اینجا روشن است!
کاربر ۹۸۶۳۷۱
مواد منفجره را هم خودشان درست می‌کردند. با فرمول‌ها و ترکیبات شیمی که در دبیرستان یاد گرفته بودند و کتاب‌های جانبی که مطالعه کرده بودند، مواد را سر هم می‌کردند و بمب درست می‌کردند.
Sajede
چرا ننالم، چرا نگریم فدای اسلام، علی ندارم فدای قرآن، علی ندارم
Sajede
گلی گم‌کرده‌ام می‌جویم او را به هر گل می‌رسم می‌بویم او را گل من یک نشانی در بدن داشت یکی پیراهن کهنه به تن داشت
Sajede
خیلی هم هوادار فقرا بود. روزانه سهمیهٔ نان خودش را می‌برد به همسایهٔ فقیرمان می‌داد و خودش خرده‌نان‌های سفره را می‌خورد.
Sajede
آپولو، کاسهٔ بزرگی که بر سر بچه‌ها می‌گذاشتند و ضربه‌هایی که بر دیوارهای آن می‌کوبیدند، و صدای وحشتناکی در سر می‌پیچید.
Sajede
قاضی حکم را خواند: اعدام. محمدعلی خندید. محمدرضا هم خندید. و همدیگر را در آغوش گرفتند و بوسیدند. محمدعلی دست در جیب پیراهن زندانش کرد و چند شکلات درآورد. چشمان همه گرد شد.
Sajede
بالاخره گفت: من می‌خواهم نصف دینم را کامل کنم. تا این را گفت، توی ذهنم داماد شانزده ساله مجسم شد و خندیدم. امیر هم خندید و زود از اتاق بیرون رفت.
Sajede
محمودرضا پسر محمدرضا بعد از شهادت امیر و دایی‌اش حسن‌علی فروغی که تیرماه ۶۵ شهید شد، خیلی بی‌تاب شده بود. همه‌اش حسرت می‌خورد که خوش به حال امیر و حسن. خیلی اصرار کرد تا راهی جبهه شد.
Sajede