کافی بود کسی بیاید و از ناراحتی یا مریضی یا بیپولیاش بگوید. آخر شب و اول صبح نداشت، سریع زنگ میزد به کسی که میتوانست این مشکل را حل کند و همه هم به خاطر محبتی که به او داشتند یک چشم میگفتند و دست بهکار میشدند.
بعضی وقتها اهل خانه میگفتند: چقدر عجله میکنید بعداً هم میتوانید بگویید. حاجی میگفت: شما رنج گرسنگی و سختی و مریضی را نکشیدهاید که یک مرد را وادار میکند تا آبرویش را زیر پا بگذارد و به شما مراجعه کند، وگرنه اینطوری صحبت نمیکردید.