
کتاب عاشقی به سبک ونگوگ
پدیدآورندگان:
محمدرضا شرفیخبوشانانتشارات:
انتشارات شهرستان ادب٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
گیله مرد
۱۴
نفس آدم اگر زیر سقف نخورد سقف میریزد. خانه به آدم است که خانه است. آدم نباشد، غمباد میگیرد، خودش را شل میکند، میافتد.
آسمان
۷
میتوانستم بنشینم و تکیه بزنم به گلدانهای شببو و هرچقدر که دلم بخواهد، به دو تا پنجرهٔ پهن و قدّی اتاقت خیره بشوم و خیالم را از لای آن پردهها بفرستم توی آن تاریکی خوشبو و بروم زیر پوست تابلوهایت.
maryhzd
۶
اگر پای چپم یکی دو سانت کوتاه نبود، بعید بود که خسروخانی بگذارد به دلخواه خودم، بروم دنبال نقّاشی. تو هم میدانی نازلی که من این پای کوتاهم را خیلی دوست دارم. یک پای ناقص که بگذارد نقّاش بشوی، خیلی بهتر است از دو تا پای سالمی که تو را ببرد دانشگاه افسری.
گیله مرد
۶
نفس آدم اگر زیر سقف نخورد سقف میریزد. خانه به آدم است که خانه است. آدم نباشد، غمباد میگیرد، خودش را شل میکند، میافتد.
maryhzd
۵
چرا باید دلم مثل دل سگ بزند و ذهنم بشود توی این هول و ولا، مثل استخر خالی وسط باغ، که دست خودش نباشد و باد، هرچه دلش میخواهد، بلند کند و بریزد تویش؟
نرگس خیرالهی
۳
یک پای ناقص که بگذارد نقّاش بشوی، خیلی بهتر است از دو تا پای سالمی که تو را ببرد دانشگاه افسری.
نرگس خیرالهی
۳
اصلاً مگر میشود نقّاشها آدم نباشند؟ مگر میشود نقّاشها را دوست نداشت؟
نرگس خیرالهی
۳
حرفهای جدّیمان را میپیچیم لای شوخی؛ نه به خاطر این که رندیم یا تیزهوشیم، به خاطر این که توان گفتن حرف جدّی را نداریم، به خاطر این که مخاطبمان قدرتش بیشتر است.
love.is.books
۲
از یک چیزی که مطمئن میشدی، فراموشش میکردی. تو اینطور بودی نازلی! وقتی مطمئن میشدی آدمهای دور و برت، چیزی از زهر مستی و گیجی هوای تو را توی وجودشان دارند، رهایشان میکردی به حال خودشان.
دریا
۲
پس کی میبری آدمت را سمت درخت سیب؟
maryhzd
۱
میگفتی اینها یک مشت خطنگاری است، اداست، آب و رنگ اینجایی دادن به چیزی است که نه شعورش را داریم، نه اندازهٔ آن شدهایم که بفهمیمش. با تمسخر میگفتی این کارها را چهل، پنجاه سال پیش، لترینگهای فرانسه و آلمان کهنه کردهاند. خُب، من مثل تو نبودم که بروم رُم، بروم موزههای پاریس را بگردم و توی کافهها بنشینم و کنار رود سن قدم بزنم و با پول آقاجانم هم شعورش را پیدا کنم، هم اندازهاش شوم. هرچه بودم امّا خودم را از تک و تا نمیانداختم و هر چیزی را که میآمد این طرف، میبلعیدم.
محمدرضا
۱
علیل که نباشی، عشق علیلت میکند. ذلیل هم میشوی. لازم نیست کر و کور باشی. برو عاشق شو. صد رحمت به چلاق شدن و کر و کور شدن.
مامان دوقلوها
۱
گاهی حرفهایی میزنیم که اسمش را میگذاریم بذلهگویی، اسمش را میگذاریم شوخطبعی؛ حرفهایی که از سایهٔ ناتوانی ما میزنند بیرون. حرفهای جدّیمان را میپیچیم لای شوخی؛ نه به خاطر این که رندیم یا تیزهوشیم، به خاطر این که توان گفتن حرف جدّی را نداریم،
آبیِ آسمونی
۱
گاهی حرفهایی میزنیم که اسمش را میگذاریم بذلهگویی، اسمش را میگذاریم شوخطبعی؛ حرفهایی که از سایهٔ ناتوانی ما میزنند بیرون. حرفهای جدّیمان را میپیچیم لای شوخی؛ نه به خاطر این که رندیم یا تیزهوشیم، به خاطر این که توان گفتن حرف جدّی را نداریم، به خاطر این که مخاطبمان قدرتش بیشتر است. میدانیم که مخاطب به هیچمان نمیگیرد و مثل لعبتک گنجه. دوستمان دارد؛ فقط در همین حد. چطور میشود با این مخاطب جدّی بود، وقتی چنین حسّی به نگاهش داری؟ حرف جدّی نمیزنیم فقط به خاطر این که ضعیفیم، و من قبول دارم که در برابر این ملکهٔ شیطان، هنوز هم ضعیفم.
love.is.books
۱
چیزی در من ریخته است که نمیدانم چیست. فقط یک چیز خاص نیست که در من ریخته است، خیلی چیزهاست. میدانم هرکدامشان چی هستند؛ امّا چیزهای مختلف، وقتی یکباره در هم شوند و با هم به سراغ آدم بیایند، ماهیتشان عوض میشود و میشوند یک چیز دیگر و آدم هول میکند. ترس به تنهایی ترس است. شگفتی به تنهایی شگفتی است. کلّهشقّی به تنهایی کلّهشقّی است. دوست داشتن به تنهایی دوست داشتن است. حالا وقتی دوست داشتن و ترس و شگفتی و کلّهشقّی در هم شوند، چیزی میشوند که تکتکشان نیستند.
دریا
۱
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را در انزوا...
- میخورد و میتراشد...
- این زخمها را نه به کسی میتوان گفت، نه به کسی نشان داد...
نرگس خیرالهی
۱
میرفتی فردا و دوباره دورت جمع میشدند و یادت میرفت که من برای بار هزارم، افتادهام توی هوایت و نفست میکشم.
نرگس خیرالهی
۱
من به شیوهٔ خودم دوستت دارم.
نرگس خیرالهی
۱
علیل که نباشی، عشق علیلت میکند.
گلسا
۱
نفس آدم اگر زیر سقف نخورد سقف میریزد. خانه به آدم است که خانه است. آدم نباشد، غمباد میگیرد، خودش را شل میکند، میافتد.
همچنان خواهم خواند...
۱
خیلی مهمّ است که آدم، یک مخاطب به باهوشی تو برای خودش داشته باشد. ولی امان از موقعی که مخاطبت آدم کودن و نفهمی باشد. هم باید سطح کارَت را پایین بکشی هم سطح تفکّرت را.
همچنان خواهم خواند...
۱
بابابخشی، از چهل درخت آرچهای میگفت که بالای تپّهای دور، دیده است. چهل درخت عزیزی که مردم، «چل قیز» ش میگفتند. بابابخشی، از چل قیز میگفت. از چهل دختری که قلعگیهای آنجا میگفتند درخت شدهاند. چهل دختر که فراز تپّه رفتهاند از پس ایلغار مغول. برای آن که تن به چنگال غارتیان ندهند، از خدا خواستهاند که درخت شوند و درخت شدهاند.
همچنان خواهم خواند...
۱
بابابخشی، از چهل درخت آرچهای میگفت که بالای تپّهای دور، دیده است. چهل درخت عزیزی که مردم، «چل قیز» ش میگفتند. بابابخشی، از چل قیز میگفت. از چهل دختری که قلعگیهای آنجا میگفتند درخت شدهاند. چهل دختر که فراز تپّه رفتهاند از پس ایلغار مغول. برای آن که تن به چنگال غارتیان ندهند، از خدا خواستهاند که درخت شوند و درخت شدهاند.
Tamim Nazari
۱
یک پای ناقص که بگذارد نقّاش بشوی، خیلی بهتر است از دو تا پای سالمی که تو را ببرد دانشگاه افسری
Tamim Nazari
۱
- در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را در انزوا...
- میخورد و میتراشد...
- این زخمها را نه به کسی میتوان گفت، نه به کسی نشان داد...
Tamim Nazari
۱
- خیلی شبیه ونگوگ است. یک روز بالأخره گوشش را میبرد میگذارد توی دستمال سفید و تقدیم میکند به عشقش.
بعد قهقهشان بلند شد و نازلی هم پا به پایشان خندید. دهنم را باز کردم و با خونسردی به چشمهایش نگاه کردم:
- ونگوگ تپانچهٔ نازنینش را هم میدهد به شما بگذارید دم مقعد مبارکتان و ماشه را بکشید.
Tamim Nazari
۱
میخواهم سرم را بلند کنم از روی بوم و بیرون خودم را تماشا کنم. از پیلهٔ تو که بیرون بیایم، بال میزنم. بله، بال میزنم. برمیدارم رنگهایم را و بال میزنم. بال میزنم بالای سر تهران. میروم تهران، سهپایه و بومم را از باغ میبرم به خیابان. هیچ دلم نمیخواهد گوستاو کلیمت تو باشم. برمیگردم آنجایی که مردم دارند مشت میکوبند توی دهن گذشتهشان.
Fatemeh
۱
علیل که نباشی، عشق علیلت میکند. ذلیل هم میشوی. لازم نیست کر و کور باشی. برو عاشق شو. صد رحمت به چلاق شدن و کر و کور شدن.
maryhzd
۰
چرا باید دلم مثل دل سگ بزند و ذهنم بشود توی این هول و ولا، مثل استخر خالی وسط باغ، که دست خودش نباشد و باد، هرچه دلش میخواهد، بلند کند و بریزد تویش؟
maryhzd
۰
چرا باید دلم مثل دل سگ بزند و ذهنم بشود توی این هول و ولا، مثل استخر خالی وسط باغ، که دست خودش نباشد و باد، هرچه دلش میخواهد، بلند کند و بریزد تویش؟