میگفتی اینها یک مشت خطنگاری است، اداست، آب و رنگ اینجایی دادن به چیزی است که نه شعورش را داریم، نه اندازهٔ آن شدهایم که بفهمیمش. با تمسخر میگفتی این کارها را چهل، پنجاه سال پیش، لترینگهای فرانسه و آلمان کهنه کردهاند. خُب، من مثل تو نبودم که بروم رُم، بروم موزههای پاریس را بگردم و توی کافهها بنشینم و کنار رود سن قدم بزنم و با پول آقاجانم هم شعورش را پیدا کنم، هم اندازهاش شوم. هرچه بودم امّا خودم را از تک و تا نمیانداختم و هر چیزی را که میآمد این طرف، میبلعیدم.