
کتاب پرواز بر فراز آشیانهی فاخته
انتشارات:
انتشارات پندار تابان٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
NeginJr
۸۷
«اجازه بده خانم. وقتی دهن کسی سرویس میشه، حق داره داد بزنه دیگه؛ ما هم اینجا دهنمون سرویس شده.»
•Nastaran•
۶۵
او خودش است، همین. شاید همینکه خودش است، او را قویتر میکند.
1984
۴۱
اگر بخواهید تغییر را در کسی ببینید، باید مدت زیادی از او دور باشید؛ وقتی کسی را هر روز ببینید، متوجه تغییراتش نمیشوید، چون تغییر تدریجی است.
Hossein shiravand
۲۷
خستهم. از حرف زدن و وایسادن خسته شدم.
Hossein shiravand
۲۴
که برای حفظ تعادل خود باید به چیزهایی که آزارمان میدهند، بخندیم تا نگذاریم دنیا ما را دیوانه کند.
میهمان دنیا
۱۳
اگر چشمانت را ببندی، آنها نمیتوانند چیز زیادی درموردت بگویند.
s.Alireza.s
۱۰
چون او میداند که برای حفظ تعادل خود باید به چیزهایی که آزارمان میدهند، بخندیم تا نگذاریم دنیا ما را دیوانه کند. او از جنبهٔ دردناک ماجرا باخبر است؛ او میداند انگشت من میسوزد، میداند سینهٔ دختر کبود شده است و دکتر عینکش را گم کرده است؛ ولی او نمیگذارد که درد شوخطبعی را محو کند، بلکه بیشتر میگذارد تا شوخطبعی درد را محو کند.
NeginJr
۱۰
نمیتوانم بفهمم چه چیزی میتواند اینقدر آدمها را بیتاب کند. تمام کاری که انسان باید انجام دهد، صبر است.
NeginJr
۸
هیچکس نمیتونه منو متقاعد کنه که کاری رو نمیتونم انجام بدم، مگر اینکه اون کارو امتحان کرده باشم.
s.Alireza.s
۷
«تا حالا نمیدونستم بیماری روانی میتونه جنبهای از قدرت در خودش داشته باشه، قدرت. فکرشو بکن: آدم هرچی بیعقلتر باشه، میتونه قدرتمندتر باشه. هیتلر یه نمونهٔ خوبه. انصافْ مغزهای پیرو گیج میکنه، مگه نه؟ غذای فکر.»
NeginJr
۵
«چه زندگیایه. به بعضیها قرص میدن تا دچار هیجان تشنج نشن، به بعضیهای دیگه شوک میدن تا هیجانزده بشن.»
NeginJr
۴
او میداند بهترین راه برای مقابلهبهمثل با کسی که سعی میکند به شما سخت بگیرد، این است که طوری عمل کنید که انگار اذیت نشدهاید.
soheil.mrajabi
۳
«ولی شما میدونین که جامعه چقدر یه آدم مشتاقو آزار میده. از اون به بعد وقتمو توی زندانای شهرای کوچک میگذرونم. اونا بهم میگن به دعوا عادت کردم و دوست دارم دعوا کنم. گندش بزنن. وقتی یه چوببُر بودم و دعوا میکردم، اونا کاری باهام نداشتن، اونا میگن این قابل بخششه که یه کارگر سختکوش انرژیشو آزاد کنه؛ اونا میگن، ولی اگه یه قمارباز باشی و اونا بدونن که هرازگاه قمار میکنی، اون وقت هر کاری که میکنی به لعنت سگ هم نمیارزه و خودتم یه مجرم هستی. واسه همین بود که برای مدت زیادی منو فرستادن زندون.»
Hossein shiravand
۳
ما اونقدر این صدا رو شنیدیم که دیگه متوجهش نمیشیم؛ همونطورکه کسانی که کنار آبشار زندگی میکنن، دیگه متوجه صدای آبشار نمیشن. بهنظرت اگه مدتها کنار آبشار زندگی میکردی، صداشو میشنیدی؟»
Hossein shiravand
۳
او میدانست که انسان نمیتواند قوی باشد، مگر اینکه وجه بامزهٔ چیزها را ببیند. راستش او سخت تلاش میکرد تا جنبهٔ بامزهٔ چیزها را توضیح دهد و من در این فکر بودم که آیا او آن جنبهٔ دیگر را نمیبیند، آیا نمیتواند خندهٔ خشکیده در قعر دلها را ببیند. شاید بقیه هم نمیتوانستند آن را ببینند؛ فقط میتوانستند فشار تشعشعات و فرکانسهای مختلفی را که از همهٔ جهات به آنها میآمد حس کنند؛ فشارهایی که شما را به یک سو یا سویی دیگر خم میکنند.
Hossein shiravand
۳
اگر بخواهید تغییر را در کسی ببینید، باید مدت زیادی از او دور باشید؛ وقتی کسی را هر روز ببینید، متوجه تغییراتش نمیشوید، چون تغییر تدریجی است.
NeginJr
۳
حتی حالا هم کاری از دستم برنمیآید، میبینید؟ درمورد اتفاقی که در گذشته افتاده است، هیچ کاری از دستمان بر نمیآید.
NLM123
۳
فضای اینجا که تحت فشار دیوارهاست، برای خندیدن خیلی تنگ است. این فضایی که در آن هیچکس نمیتواند به خودش اجازه دهد تا رها باشد و بخندد، خیلی عجیب است
NeginJr
۲
بیمارستان مکانی است برای اصلاح اشتباهاتی که در محله، مدرسه و کلیسا رخ میدهد.
NeginJr
۲
اولین چیزی که تو اینجا دستگیرم شد، این بود که اینجا هیچ کسی نمیخنده.
نگار رنگی
۲
فکر میکنم شاید او واقعاً چیزی غیرعادی است. او خودش است، همین. شاید همینکه خودش است، او را قویتر میکند.
نگار رنگی
۲
من فکر میکردم که این من نیستم، این چهرهٔ من نیست. حتی اگر تلاش میکردم چهرهٔ من باشد، باز هم چهرهٔ من نبود. پس من واقعاً خودم نبودم. من فقط همانی بودم که به نظر میآمدم، همانی که دیگران میخواستند. به نظرم نمیآید که اصلاً هیچوقت خودم بوده باشم. مکمورفی چطور میتواند خودش باشد؟
علیاکبر
۲
اسکانلون سینیاش را برمیدارد و درحالیکه از گروه دور میشود، میگوید: «گور بابای زندگی. اگه کاری انجام بدی یا انجام ندی در هر دو صورت زندگیت جهنمیه. آدم تو یه حصار جهنمی گیر کرده.»
مکمورفی میگوید: «آره، میدونم منظورت چیه» و به صورت زِفِلت نگاه میکند که درحال درست شدن است. چهرهاش دوباره همان حالت گیجی را پیدا کرده است.
Afsaneh Habibi
۱
«خانم من دوست ندارم مشکلی درست کنم، ولی دوست هم ندارم که چیزی رو که نمیدونم چیه قورت بدم. از کجا معلوم این از اون قرصا نباشه که از من چیزی بسازه که خودم نیستم؟»
NeginJr
۱
خودم را عقب میکشم و لبخندی میزنم، سعی میکنم تا جای ممکن نگذارم تا چشمانم را ببیند و با این کار خلع سلاحش میکنم. اگر چشمانت را ببندی، آنها نمیتوانند چیز زیادی درموردت بگویند.
NeginJr
۱
او مثل ساعت کهنهای است که نه زمان را نشان میدهد و نه از کار میایستد؛ ساعتی که عقربههایش از کار افتاده است، دیگر شماره ندارد و زنگش هم کار نمیکند، ساعت کهنهٔ بیفایدهای که فقط تیکتاک میکند و فاختهاش بیجهت بیرون میآید و کوکو میکند.
NeginJr
۱
من خیلیها رو دیدم که اینطوری بودن، مرد و زن. اونا رو تو همه جای کشور و توی خونهها دیدم؛ مردمی که سعی میکنن ضعیفت کنن تا به دستوراتشون عمل کنی، از قوانینشون تبعیت کنی و اونجوریکه اونا میخوان زندگی کنی. و بهترین راه برای رسیدن به چنین چیزی اینه که به جایی برسوننت که بیشترین آسیبو ببینی و با این کار ضعیفت کنن.
NeginJr
۱
فکر میکردم گم شدن از هر چیزی بدتر است، حتی از مغازهٔ شوک الکتریکی. حالا، نمیدانم. گم شدن آنقدرها هم بد نیست.
NeginJr
۱
«گور بابای زندگی. اگه کاری انجام بدی یا انجام ندی در هر دو صورت زندگیت جهنمیه. آدم تو یه حصار جهنمی گیر کرده.»
NeginJr
۱
اون الکلو تموم نمیکرد، الکل داشت اونو تموم میکرد
