سیزده سال پیش، الن فکر میکرد ازدواج به معنای عشق است. حالا معتقد است که ازدواج به معنای نیاز است و وقتی نیازی وجود ندارد، بعدش چه میشود؟ او روز عروسیاش از کلیسا به سراسر خیابان و گورستان نگاه کرده بود و همهٔ زنهایی را تصور کرده بود که قبل از او به دنیا آمده، ازدواج کرده، فرزندانی را به دنیا آورده و مرده بودند. او با خود فکر کرد روزی آن آرامش از آن من خواهد بود. ولی شاید چیزی که او دیده بود آرامش نبود، بلکه سکوت بود. شاید آن زنها به این دلیل درون زمین رفته بودند که خسته بودند و جای دیگری را نداشتند که بروند.
Aa