ناگهان احساس کرد سینهاش خالی شده تا جایی که نمیتوانست قلبش را احساس کند. او میدانست که دیگر زمانش داشت به پایان میرسید. پس مکا با صدای آرامی که تقریباً هیچکس نمیتوانست بشنود، زیر لب گفت: «لیولا، تنها کاری رو که میخوای انجام بده. من از ته قلبم امیدوارم که... تو دیگه درد نکشی و خیلی امیدوارم که کافِی رو نکشی... نه بهخاطر کافِی بلکه بهخاطر خودت...»
و مکا آهسته چشمهای بنفشش را بست.
Outis