رت بدون اینکه واقعاً ببیند به فضا خیره شده بود. اسکارلت صبر کرد. او گفت دعا میکند که به آن آسیب نرسانده باشد. داشت خاطرات و وجود خودش را میکاوید و نتوانست خطایی عمدی بیابد. او خیلی جوان بود و بیشتر از آن به وی عشق میورزید که متوجه شود که شفقت و دلسوزی و ابراز محبت میتواند تنها سایهای از عشق یک مرد باشد. رت هیچگاه نمیدانست که برای ازدواج با او قابلیت چه سرزنشی را دارد. او خوشبخت بود. یکی از بیعدالتیهای دنیا این است که معصومان و افراد خوب را به آسانی و تنها با کمی ابراز محبت میتوان خوشبخت و ممنون ساخت.