احساس کرد بخش مهمی از وجودش کرخت شده؛ درست همانطور که وقتی گردش خون در بدن درست انجام نمیشود، دست یا پای آدم خواب میرود. از این میترسید که مبادا آن بخش از وجودش که کرخت شده روحش باشد.
breeze
«بیاحترامی به اقامتگاه روح انسان، حتی وقتی مستأجرش اونجا رو ترک کرده، کار راحتی نیست، میدونم.»
بلاتریکس لسترنج
به آرت گفتم: «نمیدونستم روحم گرسنهست.»
برایم نوشت:
چون اونقدر گرسنگی کشیده که مرده!
verka