
بریدههایی از کتاب من، منم؟!؛ جلد یکم
۴٫۱
(۲۶)
«آسمان فرصت پرواز بلندی است...
قصه این است چه اندازه کبوتر باشی.»
|هیـچِمطلقـ|
دوست فقط آن کسی نیست که به او سلام میکنی. دوست، دستی است که تو را از تاریکی و ناامیدی بیرون میکشد؛ درست وقتی دیگرانی که تو آنها را دوست مینامی، میکوشند تو را به درون ناامیدی و تاریکی بکشانند. دوست حقیقی کسی است که نمیتواند تو را رها کند. صدایی است که نام تو را زنده نگه میدارد، حتی زمانی که دیگران تو را به فراموشی سپردهاند؛ اما بیشتر از همه، دوست یک قلب است؛ یک دیوار محکم و قوی در ژرفای قلب انسانها؛ جایی که عمیقترین عشقها از آنجا میآید.
mahani
گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلی
صبر کن تا گوهرشناس قابلی پیدا شود
آب پاشیدن بر زمین شورهزار بیحاصل است
صبر کن تا زمین بایری پیدا شود
mahani
«لذتهای آنی، غمهای آتی در بر دارند.»
کسی نبود که در گوشم بگوید:
ترک شهوتها و لذتها سخاست
هر که در شهوت فرو شد برنخاست
کسی را نداشتم تا به من بفهماند:
به دنبال غرایز جنسی رفتن، مانند لیسیدن عسل بر روی لبه شمشیر است؛ عسل شیرین است، اما زبان به دونیمه خواهد شد.
کسی به من نگفت:
اگر لذتِ ترک لذت بدانی
دگر لذت نفس را لذت ندانی
mahani
انسان خوشبخت کسی نیست که در شرایطی خاص به سر میبرد، بلکه کسی است که دیدی خاص دارد
mahani
هیچکدام ما کامل نیستیم و جایی از وجودمان ناتوانیهایی داریم، اطرافیان ما هم همینطورند. پس بیایید با آرامش، از ناتوانیهای اطرافیانمان بگذریم و همدیگر را به خاطر نقصهایمان خُرد نکنیم؛ بلکه با عشق، هم خودمان را به سمت بزرگی و کمال ببریم و هم اطرافیانمان را.
«آسمان فرصت پرواز بلندی است...
قصه این است چه اندازه کبوتر باشی.»
تا هنگامی که انسان کلیه موجودات زنده را
در دایره مهر و شفقت خود وارد نکند،
به آرامش حقیقی نخواهد رسید.
ستاره بهرامیان
توانمندی یک انسان را باورهای او تعیین میکند.
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡ ꧂
گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلی
صبر کن تا گوهرشناس قابلی پیدا شود
آب پاشیدن بر زمین شورهزار بیحاصل است
صبر کن تا زمین بایری پیدا شود
"Moon"
مثل تمبر پستی باشید؛ وقتی به چیزی چسبیدید، تا رسیدن به مقصد، آن را رها نکنید.
"Moon"
هیچکدام ما کامل نیستیم و جایی از وجودمان ناتوانیهایی داریم، اطرافیان ما هم همینطورند. پس بیایید با آرامش، از ناتوانیهای اطرافیانمان بگذریم و همدیگر را به خاطر نقصهایمان خُرد نکنیم؛ بلکه با عشق، هم خودمان را به سمت بزرگی و کمال ببریم و هم اطرافیانمان را.
«آسمان فرصت پرواز بلندی است...
قصه این است چه اندازه کبوتر باشی.»
تا هنگامی که انسان کلیه موجودات زنده را
در دایره مهر و شفقت خود وارد نکند،
به آرامش حقیقی نخواهد رسید.
محمدرضا
آدمها تا وقتی کوچیکن، دوست دارن برای مادرشون هدیه بخرن، اما پول ندارن.
وقتی بزرگتر میشن، پول دارن، اما وقت ندارن.
وقتی هم که پیر میشن، پول دارن، وقت هم دارن، اما... مادر ندارن.
«به یاد همه مادرهای دنیا»
محمدرضا
مادر خطاب به بچه خردسالش:
هیچ میدونستی وقتی که اون شیرینیرو یواشکی برمیداشتی، در تمام مدت، خدا داشت تورو نگاه میکرد؟
آره مامانجونم!
و فکر میکنی به تو چیزی میگفت؟
میگفت غیر از ما دو نفر کسی نیست، پس میتونی دوتا برداری!
خداوند امید شجاعان است، نه بهانه ترسوها.
محمدرضا
به خاطر داشته باشید چنانچه در مسیر زندگی دچار دلهره و ترس شدید، خوب گوش فرا دهید... حتمآ صدای او را خواهید شنید که میگوید:
«نترس، ادامه بده...
ستاره بهرامیان
هم موسم بهار طربخیز بگذرد
هم فصل ناملایم پاییز بگذرد
گر ناملایمی به تو کرد از قضا
خود را مساز رنجه که این نیز بگذرد
احسان رضاپور
تعریف میکرد: «تمام وجودم دگرگون شد، حالی شبیه به غش به من دست داد! من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست پنس میفروختم!!»
"Moon"
گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلی
صبر کن تا گوهرشناس قابلی پیدا شود
آب پاشیدن بر زمین شورهزار بیحاصل است
صبر کن تا زمین بایری پیدا شود
مریم بانو
عیب کار اینجاست که من «آنچه هستم» را با «آنچه باید باشم» اشتباه میکنم. خیال میکنم آنچه باید باشم هستم، در حالی که آنچه هستم نباید باشم!
"Moon"
«حالا دیگر وقتی پرسیدند دلیل پیشرفت یک کشور چیست، نگویید هوش، ذکاوت، فرهنگ قدیمی و... بگویید تعهد و از خودگذشتگی، بگویید فرهنگ بالا؛
"Moon"
«جهنم یعنی زندگی در مراتبی بسیار پایینتر از شأن و استعداد انسانی که خداوند به ما عطا کرده است.»
"Moon"
خدمتی که به دیگران میکنیم، بهای اجارهای است که به خاطر اقامتمان روی این کره خاکی میپردازیم.
"Moon"
«مجید مجیدی»، کارگردان توانای سینمای ایران، خاطرهای را تعریف میکند که جای تأمل بسیار دارد:
«در یکی از شبهای سرد زمستان، رفتگری را دیدم که مشغول جارو کردن خیابان بود و من پس از اینکه ماشین را پارک کردم، به دلم افتاد که پولی هم به او بدهم. اوّل کمی دودل بودم و تنبلی کردم، اما سرانجام پول را برداشتم و خیلی محترمانه و دوستانه به طرفش گرفتم، خیلی هم احساس خوب بودن میکردم و در عوالم فرشتهها سیر میکردم! اما دیدم که به سختی تلاش دارد دستکشهایش را که به دستش چسبیده بود دربیاورد و بعد پول را بگیرد. اصرار کردم که چرا نمیگیری؟
گفت: بیادبی میشود، این دست خداست که به من پول میدهد.
خدا شاهد است آن شب تا صبح نتوانستم بخوابم.»
محمدرضا
حجم
۱۰۱٫۹ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۱
تعداد صفحهها
۲۵۲ صفحه
حجم
۱۰۱٫۹ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۱
تعداد صفحهها
۲۵۲ صفحه
قیمت:
۸۵,۰۰۰
تومان