اینطور که به نظر میاد، وقتی خونه، شهر و مدرسهتون رو عوض میکنین، پیداکردن تجربههای جدید، دیگه اونقدرها هم سخت نیست.
ROZA
۱۳
یه سریها میان تو زندگیمون، که یه سری چیزا رو بهمون یاد بِدَن.
نقششون هم فقط همینه. شاید یه دورهای فکر کنیم نقش دیگهای دارن؛ ولی نه!
کاری که از دستمون برمیاد، اینه که وقتی یادشون میکنیم، یاد چیزایی بیفتیم که ازشون یاد گرفتیم؛ و ممنونشون باشیم.
سخت نگیرین. میگذره.
..
۸
البته همهچی به این سادگی هم نبود! (هیچوقت نیست؛ دقت کردین؟!)
هر وقت زندگیم میخواد همچین یهکم بیفته رو غَلتک، یهو یه داستان جدید درست میشه و گند میزنه به همهچی! یعنی یه جوری که انگاری از آسمون واسهم بدبختی میباره!
scarlet
۲
میشه گفت هنوز خودشم نمیدونست چقدر از دستم عصبانیه. این جریمه میتونست از چند روز باشه تا... ابد.
اونروز فقط پیکرهٔ زیک از بین نرفته بود؛ اعتماد مامان به منم از بین رفته بود؛
Tina00:00
۲
مامان گفت: «ممنون. بیرون یه چیزی میخوریم. میدونین که، باید باهم حرف هم بزنیم.»
شک نداشتم منظورش از حرف، اینه که قراره یواشکی منو به قتل برسونه!
billie fan
۱
گفت: «باورم نمیشه! آخرینبار وقتی سه سالت بود، دیدمت. من از روز تولدت میشناسمت، بچه! حتی چندبار خودم پوشکت رو عوض کردم!»
billie fan
۱
داد زدم: «شما عموی بابای منین!» (شایدم یهکم مثل جیغ شد، ولی جیغ مردونهای بود.)
billie fan
۱
«شما احمقها پشت سر من چه غلطی میکردین؟» (راستش نه گفت احمق و نه غلط، ولی خب بههرحال ما هم واسه چاپ کتابمون، محدودیت داریم دیگه! میگیرین که چی میگم؟)
billie fan
۱
زندگی همیشه در جریانه. به نظرم
Amaya:) ~
۰
فقط مدلش اینجوری بود که دوست داشت همیشه پایهٔ هر کاری باشه!
nil
۰
یادتون باشه، زندگیتون رو وارد هنرتون کنین، تا هنرتون زندگی کنه!»
nil
۰
بعضیوقتا یه جوریه که انگار کل مشکلات دنیا آهنیان و منم بزرگترین آهنربای متحرک دنیام!
𝑯𝒆𝒅𝒊𝒚𝒆𝒉🕊📚
۰
فقط آرزو میکردم ایکاش میتونستم یهجوری از این بدبختی دربیام. کاش هوشم کافی بود یا شانسم کافی بود؛ یا بالاخره یه چیزیم کافی بود دیگه!
ولی خب بالاخره صحبت زندگی منه دیگه؛ کسی که هیچوقت هیچیش کافی نیست!