
کتاب قصهها عوض میشوند؛ جک و لوبیای سحرآمیز
انتشارات:
انتشارات پرتقال٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
Emily
۱۴
به نظرم کار آدمها میتواند همزمان، هم درست باشد و هم غلط.
Mahya
۱۰
شما هم اینطوری هستید که وقتی چیزی اذیتتان میکند، مدام به آن فکر میکنید؟
Mahya
۱۰
اتفاق، مثل جای نیش پشه است که مدام میخارد.
Zahra
۸
برای سمانه و صالح
باحالترین خواهر و برادر دنیا!
راحله فتح اللهی
۶
جونا سرش را چند بار تکان میدهد و میگوید: «نمیخوام اون چیزی که همیشه اتفاق میافته، این بار هم بشه.»
میپرسم: «همیشه چه اتفاقی میافته؟»
دستهایش را در هوا تکان میدهد: «ما قصهها رو عوض میکنیم!»
کاربر ۲۷۳۴۳۸۸
۳
«فی، فی، فو، فوم. بوی خون آدمیزاد میآد.»
وای، نه!
گرومپگرومپگرومپ.
ساره
۲
من سرک میکشم تا ببینم. توپ فوتبال به جونا میرسد که در محوطهٔ جریمه است. من هم در آن لحظه رابین و فرانکی را فراموش میکنم و برای جونا دستبهدعا میشوم. برادر
کاربر ۲۷۳۴۳۸۸
۲
دوین آه میکشد: «متأسفم بچهها! اما بعضیوقتها معاملهها تغییر میکنن؛ مثل الان.»
میگویم: «این کارت خیلی اشتباهه!»
booklover
۲
اما تصمیمهای بزرگ، آسون نیست
کاربر ۲۷۳۴۳۸۸
۱
سعی میکنم موهای فرفریِ قهوهایام را درست کنم.
وقت رفتن است.
به جونا میگویم: «افتخار بده و ضربه بزن.»
میگوید: «که چی مثلاً!» صدایش آهسته و بدون هیچ ذوقوشوقی است. به آیینه ضربه میزند. یک بار، صدای فسفس میآید. دو بار، بنفش میشود. سه بار، شروع به چرخش میکند.
با خوشحالی میگویم: «داره کار میکنه! هورااا!»
کاربر ۲۷۳۴۳۸۸
۱
به دوین زل میزنم: «پنج سکهٔ طلا؟ اونوقت تو شازده رو پس میدی؟»
دوین به جک و جونا میگوید: «قول میدم. شماها شنیدین که چی گفتم.»
باورم نمیشود که حتی دارم به این موضوع فکر میکنم؛ اما...
رو به جک و فروشنده میگویم: «میشه یه لحظه بهمون وقت بدین؟» جونا را به گوشهای میبرم و میگویم: «جونا! ما حداقل این رو میدونیم که فروشنده دربارهٔ لوبیاها راست میگه. لوبیاها رشد میکنن و ساقهشون به آسمون میرسه. اونجا پول و ثروت منتظر ماست.
کاربر ۲۷۳۴۳۸۸
۱
این یعنی ما در نسخهای از داستان هستیم که من ماجرای آن را میدانم.
و اگر آن غول، بابای جک را نکشته و پولش را ندزدیده، پس سکههای طلای مگنوس مال خودش و فیلیپا است. این منطقی به نظر میآید. اصلاً چرا باید بابای جک سکههای طلایی به این بزرگی داشته باشد؟
پس ما سکهها را دزدیدهایم؛ از غولهای مهربانی که شاید داشتند پسانداز میکردند تا به مسافرت بروند یا کار دیگری بکنند.
کاربر ۲۸۸۵۳۶۲
۱
«فی، فی، فو، فوم. بوی خون آدمیزاد میآد. زنده یا مرده، استخونهاش رو خرد میکنم تا باهاش نون درست کنم.»
unikorn
۱
اتفاق، مثل جای نیش پشه است که مدام میخارد.
booklover
۱
نظرم کار آدمها میتواند همزمان، هم درست باشد و هم غلط.
mha
۱
به نظرم کار آدمها میتواند همزمان، هم درست باشد و هم غلط.
پروانه ای در باد
۱
شما هم اینطوری هستید که وقتی چیزی اذیتتان میکند، مدام به آن فکر میکنید؟
به زندگی من خوش آمدید!
پروانه ای در باد
۱
برد و باخت، جزئی از بازیه.
کاربر ۲۷۳۴۳۸۸
۰
من هم دلم میخواهد شازده را بغل کنم.
کاربر ۲۷۳۴۳۸۸
۰
جک شانه بالا میاندازد و میگوید: «فقط میخواستم یه راهحل بدم. ما نتونستیم اون غاز رو پیدا کنیم. غولها هم دنبالمون هستن. احتمالاً دیگه نباید بریم توی قصرشون. پس بهتره بپذیرین که شازده دیگه متعلق به دوینه. بچهها! من واقعاً متأسفم.»
کاربر ۲۷۳۴۳۸۸
۰
صورت جونا در هم میرود.
به بالا نگاه میکنم. نلی دارد خودش را بالا میکشد و کمی هم پرواز میکند.
تنها شانس ما برای نجات شازده از دست رفت.
کاربر ۵۷۶۱۸۶۸
۰
تلاش، کلمهای کلیدی است.
Kiana
۰
او را محکم بغل میکنم. شاید کمی احساس حسادت باعث شد متوجه بشوم چقدر برادر کوچکترم را دوست دارم.
کاربر ۲۰۰۰۳۲۱عالی بود 🌺🌺🌺
۰
آدا میگوید: «وقتی تو خونهٔ جدیدمون جا افتادیم، یه شب برای شام و شیرینی بیا پیش ما.»
دوین کلاهش را به نشانهٔ احترام از سرش برمیدارد و دوباره میگذارد و میگوید: «خیلی ممنون! خیلی هم مشتاقم.»
آدا لبخند میزند.
جک لبخند میزند.
جونا لبخند میزند.
من لبخند میزنم.
حسی به من میگوید که دوین بهزودی برای صرف شام پیش جک و مامانش خواهد رفت. دوین پسرش را از دست داده. جک هم بابایش را از دست داده و هیچوقت نمیدانید چه اتفاقی میافتد، مگر نه؟
کاربر ۲۰۰۰۳۲۱عالی بود 🌺🌺🌺
۰
قبلاً جک در کنار یک ساقهٔ لوبیای بزرگ ایستاده بود و غازی در دست داشت. الان؟ او کتوشلواری پوشیده و در کنار مامانش و دوین ایستاده. مامانش لباس عروس و دوین هم کتوشلوار دامادی پوشیده و دوتا گربهٔ کوچک هم کنار پایشان ایستادهاند.
همهچیز ختم به خیر شد.
