میگوید: «هیچ اتفاقی برات نمیافته.»
دستم را دراز میکنم و دستش را میگیرم. تنها چیزی که به فکرم میرسد بگویم این است: «ممنونم.» میخواهم به او بگویم تقصیر اوست که من این بیرون هستم. بگویم عشق درهای دنیا را به سمت آدم باز میکند.
قبل از اینکه با او آشنا شوم، خوشحال بودم. اما حالا زندهام، و این دوتا با هم فرق میکنند.