اعتقاد داشت بچهها باید تا وقتیکه بزرگ میشوند، توی جعبه زندگی کنند!
rozhin
تصورش سخت بود؛ تحملش سختتر.
rozhin
رهبران دنیا هر روز فاجعه خلق میکنن و بعد خودشون برطرفش میکنن؛ اونم به میل و هوس خودشون! دنیا اینجوری پیش میره. مردم برای نجات خودشون باید بهجز تواناییهای رهبرشون، چیز دیگهای رو باور نداشته باشن. این درسته! احساس خوشبختی اونا... و بله، سرنوشتشون... به هوش و مهارت افرادی بستگی داره که فجایع روز رو اداره میکنن. بدون شک کسی که موفق میشه از هر راهی رهبری مردم رو به عهده بگیره، باهوشترین و ماهرترین و درنتیجه، لایقترین فرد برای این کاره
rozhin
تو خیلی توی خودتی. تو همیشه نمیتونی به همهچی فکر کنی؛ هیچکس نمیتونه. من نمیتونم هیچکدوم از این کارها رو بهتنهایی انجام بدم؛ استیکی هم نمیتونه. تو هم همینطور. خودت این رو میدونی. شاید تو این موضوع رو فراموش کردی، چون احساس مسئولیت میکنی... ولی نمیتونی مسئولیت همهٔ ما رو به عهده بگیری. منظورم اینه که ما همه مسئولیم. خُب؟
rozhin
هر دو عرق میریختند. هر دو لبخند میزدند، اما فقط یکی از آنها برنده میشد و هر دو این را میدانستند.
rozhin
مثل این بود که از ترس شیرها پشت یک پلنگ مخفی شوی؛ البته یک پلنگ خواب!
rozhin
میلیگان که چیزی برای انداختن پیدا نکرده بود، خودش را از بالا انداخته بود!
rozhin
وقتی کسی چیزی نداشته باشد که به خاطرش فرار کند، فرار واقعاً چه معنایی دارد؟
rozhin