جملات زیبای کتاب انجمن سری بندیکت ۳ | طاقچه
تصویر جلد کتاب انجمن سری بندیکت ۳subscriptionAvailable

کتاب انجمن سری بندیکت ۳

دردسرهای زندانیان

نوع کتاب
۴.۳ امتیاز(از ۹ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
rozhin
۶
تصورش سخت بود؛ تحملش سخت‌تر.
rozhin
۴
اعتقاد داشت بچه‌ها باید تا وقتی‌که بزرگ می‌شوند، توی جعبه زندگی کنند!
rozhin
۳
رهبران دنیا هر روز فاجعه خلق می‌کنن و بعد خودشون برطرفش می‌کنن؛ اونم به میل و هوس خودشون! دنیا این‌جوری پیش می‌ره. مردم برای نجات خودشون باید به‌جز توانایی‌های رهبرشون، چیز دیگه‌ای رو باور نداشته باشن. این درسته! احساس خوشبختی اونا... و بله، سرنوشتشون... به هوش و مهارت افرادی بستگی داره که فجایع روز رو اداره می‌کنن. بدون شک کسی که موفق می‌شه از هر راهی رهبری مردم رو به عهده بگیره، باهوش‌ترین و ماهرترین و درنتیجه، لایق‌ترین فرد برای این کاره
rozhin
۲
تو خیلی توی خودتی. تو همیشه نمی‌تونی به همه‌چی فکر کنی؛ هیچ‌کس نمی‌تونه. من نمی‌تونم هیچ‌کدوم از این کارها رو به‌تنهایی انجام بدم؛ استیکی هم نمی‌تونه. تو هم همین‌طور. خودت این رو می‌دونی. شاید تو این موضوع رو فراموش کردی، چون احساس مسئولیت می‌کنی... ولی نمی‌تونی مسئولیت همهٔ ما رو به عهده بگیری. منظورم اینه که ما همه مسئولیم. خُب؟
rozhin
۱
میلیگان که چیزی برای انداختن پیدا نکرده بود، خودش را از بالا انداخته بود!
rozhin
۱
وقتی کسی چیزی نداشته باشد که به خاطرش فرار کند، فرار واقعاً چه معنایی دارد؟
mahour
۱
کنستانس گفت: «ولی چرا آقای کرتین اجازهٔ شرکت توی این جلسه‌ها رو به اون داد؟ اصلاً چرا می‌خواست اس ـ کیو رو کنار خودش نگه داره؟ هوش و استعداد اون به‌اندازه یه‌مُشت بلغور بود!»
rozhin
۰
هر دو عرق می‌ریختند. هر دو لبخند می‌زدند، اما فقط یکی از آن‌ها برنده می‌شد و هر دو این را می‌دانستند.
rozhin
۰
مثل این بود که از ترس شیرها پشت یک پلنگ مخفی شوی؛ البته یک پلنگ خواب!
mahour
۰
میلیگان چیزی از جیب کتش درآورد و آن را محکم به محوطهٔ حیاط پرتاب کرد. شارپ این حرکت سریع را دید و سر بلند کرد. آماده بود سپر را جلویش بگیرد، اما چیزی که میلیگان پرت کرده بود، از دور تغییر مسیر داد و مثل لکهٔ قهوه‌ای‌رنگی به چشم می‌آمد. شارپ از خوش‌حالی صدایی درآورد و دوباره سراغ چمدانش رفت. «تو فرصتت رو از دست دادی، میلیگان! چی پرت کردی؟ یه جور چوب؟» میلیگان گفت: «تو بگو چوب!» در همین موقع بومرنگ که از انتهای حیاط برگشته بود، به پشت سر شارپ برخورد کرد. شارپ با صورت روی زمین افتاد.