وقتی او را زیر سرپناه برد، فرمانده در حال مرگ بود. به پشت برگرداندن جنازه و به دنبال آثار حیات گشتن، حس عجیبی داشت؛ حسی نامفهوم. به برجستگی گلویش تیر خورده بود. «رندل، پسرم، کجا بودی همهٔ روز؟ وای، مادر، آماده کن تختم که شکسته قلبم، و آرامش است آرزویم.» این ترانه را همهٔ عمرش شنیده بود و تازه معنیاش را درک کرد. فرنچ و پیراهن تامپسون را جر داد و دید شیشهٔ عمرش شکسته و زندگیاش فرومیچکد و فرومیچکد.
maryam_ghanbari💎