
بریدههایی از کتاب یک زندگی
۳٫۶
(۱۷)
همه موجودات مبتلا به فراق و جدایی از هماند: آدمی به هرچه دل میبندد از آن دور میشود.
𝙀𝙡𝙝𝙖𝙢
گاه انسان با همان اندوهی که برای مردگان میگرید برای خیالات باطلش میگرید.
محمد
گاه انسان با همان اندوهی که برای مردگان میگرید برای خیالات باطلش میگرید.
ریرا
چنان به بخت و اقبالِ بد اعتقاد پیدا کرده بود که از شرقیها هم جبرگراتر شده بود و بسکه امید و آرزوهایش برباد رفته بودند، دیگر جرئت نمیکرد دست به کاری بزند. برای انجام سادهترین کار تمام روز مردد میماند و مطمئن بود که نمیتواند درست عمل کند و ناکام میشود.
شیما.بیات
برای نخستینبار دریافت که دو نفر نمیتوانند تا عمق وجود هم، تا عمق افکار هم نفوذ کنند. ممکن است دو نفر در کنار هم گام بردارند و گاه همدیگر را در آغوش بگیرند، اما با هم یکی نشوند و در زندگی روحِ انسان تا ابد تنهاست.
𝙀𝙡𝙝𝙖𝙢
نوعی اندوهِ ناشی از تفکر و نوعی سرخوردگی در وجودش رشد کرد. چه کم داشت؟ چه میخواست؟ خود نمیدانست. به نیازهای دنیوی فکر نمیکرد. تشنه هیچ لذتی نبود. هیچ تمایلی به هیچیک از شادیهای موجود نداشت. پس دیگر به چه میتوانست دلخوش باشد؟ درست مثل مبلهای خانه، که در گذر زمان رنگ باخته بودند، همهچیز بیرنگ و غمانگیز میشد.
𝙀𝙡𝙝𝙖𝙢
انسان همیشه از سر خودخواهی یا به دلیل نیاز به آرامش دوست دارد نگرانی را از خود دور کند.
محمد
هیچی بدتر از این نیست که وقتی پیر میشی، تو جوونیت سرک بکشی.
محمد
بهسان دانه در زمین، همه جا خاطره میکاشت، از آن خاطرهها که ریشهشان تا دم مرگ پابرجاست.
𝙀𝙡𝙝𝙖𝙢
حالِ کسی را داشت که هنگام دوری از عزیزانش مدام به آنها فکر میکند و به ندیدنشان خو میگیرد، اما زمانی که آنان را بازمییابد چنان فاصلهای میانشان پدید آمده که میبایست زمانی بگذرد تا پیوندهای گسسته زندگی مشترک بار دیگر گره بخورد.
𝙀𝙡𝙝𝙖𝙢
دلش میخواست بخوابد تا از اندوه آن روز رها شود.
𝙀𝙡𝙝𝙖𝙢
قوت و ضعفش محبتش بود، آن هم چندان نبود که نازونوازش یا بذلوبخشش کند یا در آغوش بگیرد. محبتش خلاقانه بود، بیقاعده و بیچونوچرا، همچون عصبی که بیحس شده باشد، توانی نداشت و کمابیش نقص بهشمار میرفت.
طلا در مس
تنها کافی بود با او، مرد دلخواهش، روبهرو شود.
عشق چطور چیزی است؟ درست نمیدانست و حتی تا آن زمان این را از خود نپرسیده بود. عشق یعنی «او»، همین و بس.
کاربر ۲۱۶۶۲۲۱
چه امیدها که ذهنش را انباشته بودند و حال گذر زمان را هم حس نمیکرد.
𝙀𝙡𝙝𝙖𝙢
دل آدمی اسراری دارد و بهکلی عاری از منطق است.
𝙀𝙡𝙝𝙖𝙢
بارون با سختگیری تمام دخترش را در آنجا محبوس و منزوی کرده بود، بهطوری که نه کسی از او و نه او از کسی خبر داشت. میخواست دخترش را در هفدهسالگی پاکدامن تحویل بگیرد تا خودش او را با اشعار حکیمانه بپرورد. میخواست در کشتزارها و اراضی حاصلخیز، روحش را بارور کند و با مشاهده عشق پاک، عاطفه جانوران و راهوروش بیدغدغه زندگی، نادانی از وی بزداید.
اکنون شاداب و سرشار از نیروی حیات و میل به نیکبختی، پذیرای هرگونه شادمانی و اتفاقات خوبی بود که روحش در روزهای پرملال و شبهای دراز امیدوارانه مرورشان کرده بود.
طلا در مس
میدونین، زندگی اونجور که مردم فکر میکنن نه خیلی خوبه نه خیلی بد.
شیما.بیات
آنگاه لرزش گنگ شهوت سراپایش را فراگرفت. ناخودآگاه دستانش را به سینهاش فشرد، چنان که گویی میخواست او را تنگ در آغوش بگیرد. بر لبانش، که به روی دلدار ناشناخته شکفته بود، احساسی گذشت که مدهوشش کرد، گویی نفس بهار بوسهای عاشقانه بر لبانش نهاد.
کاربر ۲۱۶۶۲۲۱
حجم
۲۴۹٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۹
تعداد صفحهها
۳۳۶ صفحه
حجم
۲۴۹٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۹
تعداد صفحهها
۳۳۶ صفحه
قیمت:
۶۰,۰۰۰
تومان