اما حافظ، غریب است و غریب میماند، و در آن غربت و تنهایی، چه رشادتی دارد که یکتنه به تمام ریاکاران روزگار خود میتازد، و پی گرفتن این مبارزه را برای مردم روزگاران پس از خود به ارث میگذارد. این غریب روزگاران، از تهمت کافری و نسبت دیوانگی هم بیمی ندارد و میداند که در این گستره بینهایت هستی، ذرّه وجود او، نه عظمت دستگاه آفرینش را متزلزل میکند، و نه در استواری آن اثری دارد:
بیا، که رونق این کارخانه کم نشود
به زهدِ همچو تویی، یا به فسق همچو منی