سد بین من و تو عملا هیچچی بود.
شریفی
میدانم رفتهرفته انباشتهشدن تجربههایی که من ازشان بیخبر بودم تو را به زنی که مادرم شد تبدیل کرد.
Mitir
وقتی آدم توی یک اتاق کوچک در بیمارستان رودرروی کسی قرار میگیرد که چندروز بیشتر از عمرش باقی نمانده، دلش میخواهد ذهنش را بگردد، و صادقانه و بدون طفرهرفتن این کار را انجام دهد.
Mitir
اگر واژهٔ «سرسخت» فقط به یک نفر بیاید، آن یک نفر حتماً تو هستی.
زهرا
حالا من و تو اینجاییم مادر، دو نفر که به همدیگر نگاه میکنیم. تو من را به این دنیا آوری، من از رحم تو خارج شدم، اولین شیر عمرم را به من دادی، و با این حال تو را نمیشناسم، درست مثل تو که من را نمیشناسی.
اینجا توی اتاقت در بیمارستان درست مثل دو تا غریبهایم که به دو زبان مختلف حرف میزنند ـ راستش تقریباً با هم حرفی نمیزنیم ـ و به هم اعتماد ندارند.
اما باور کن اینجا هستم تا اگر شناخت نادرستی از تو پیدا کردهام اصلاحش کنم، تا به حقیقت وجودت نفوذ کنم و در عین اینکه خوب نگاهت میکنم و خاطرات ناقص را کنار هم میگذارم و فکر میکنم، یاد میگیرم دوستت داشته باشم.
زهرا
شاید داری زندگی را مسخره میکنی، چون آدم نزدیک مرگش زندگی را از زاویهٔ دیگری میبیند.
زهرا