حالا من و تو اینجاییم مادر، دو نفر که به همدیگر نگاه میکنیم. تو من را به این دنیا آوری، من از رحم تو خارج شدم، اولین شیر عمرم را به من دادی، و با این حال تو را نمیشناسم، درست مثل تو که من را نمیشناسی.
اینجا توی اتاقت در بیمارستان درست مثل دو تا غریبهایم که به دو زبان مختلف حرف میزنند ـ راستش تقریباً با هم حرفی نمیزنیم ـ و به هم اعتماد ندارند.
اما باور کن اینجا هستم تا اگر شناخت نادرستی از تو پیدا کردهام اصلاحش کنم، تا به حقیقت وجودت نفوذ کنم و در عین اینکه خوب نگاهت میکنم و خاطرات ناقص را کنار هم میگذارم و فکر میکنم، یاد میگیرم دوستت داشته باشم.