
ROZA
۴۱
از آخرین بعدازظهری که در مدرسه گذراندم اینها در خاطرم مانده: بوی تختهسیاهِ پُر از گردوخاک، صدای بچههایی که پشت در ایستاده بودند و بیش از همه، اینکه چهقدر به زندگی معمولیام عادت کرده بودم.
;𝗕𝖺𝗁𝗮𝗋𝖾𝗵
۲۰
من پسر بودم، باز هم مجبور بودم در خانه بمانم و لباسها را تا بزنم و اتو کنم؟ اگر پسر بودم، پدرم باز هم به همین راحتی از من میخواست که رؤیاهایم را فراموش کنم؟
کاربر samin
۱۷
زندگی عادلانه نیست. شاید این حرف درست بود اما نباید با این توجیه همهچیز را میپذیرفتیم و با هر شرایطی کنار میآمدیم.
;𝗕𝖺𝗁𝗮𝗋𝖾𝗵
۱۶
بیشتر مردمِ این اطراف با دیدن دختری که دوچرخهسواری میکند، چهره در هم میکشیدند. پدر و مادرِ حفصه هم درستوحسابی به او فهمانده بودند که دوست ندارند دخترشان دوچرخهسواری کند.
او گفت: «وقتی برادرهام میتونن دوچرخهسواری کنن، من هم باید بتونم.
مریم قاسم پور
۱۵
همیشه انتخاب دیگهای هم هست. اما تو چیزی رو انتخاب کردهٔ که ازش میترسی، چون میدونی که کار درستیه، شجاعت یعنی همین.»
Mahdokht
۸
بعضی وقتها دلم میخواست آنقدر موشکافانه به همهچیز توجه نمیکردم.
شاید در آن صورت، هرگز نمیفهمیدم که به نظر آنها، دختر بودن تا این اندازه بد است.
ن. عادل
۵
«خواهر من هم یه بار همین اشتباه رو کرد. اونقدر جستوخیز کرد که در نوشابه از جا پرید. لکههای نوشابهٔ گازدار هنوز روی سقف خونهمون هستن.»
نبیله به من لبخند زد، به طرف ممتاز برگشت و گفت: «میبینی؟ من تنها کسی نیستم که این کار رو کرده. خیلیها این اشتباه رو میکنن.»
من هم به او لبخند زدم. به او نگفتم که وقتی این اتفاق افتاد، صفا فقط دو سالش بود.
mahtab
۴
چه فایده داشت که تا این اندازه ثروتمند باشد و اینهمه آدم زیر دستش کار کنند، اما نتواند در باغچهٔ خودش باغبانی کند؟ اینکه آزادی نبود!
Mahdi
۴
او بخشی از وجودم بود. من نمیتوانستم به این قانون عمل کنم. عُمَر هم نمیتوانست. پس پنهانی یکدیگر را میدیدیم و با هم حرف میزدیم،
Mahdi
۴
«وقتی برادرهام میتونن دوچرخهسواری کنن، من هم باید بتونم. تازه، شاید یه روزی من پا جای پای زینت عرفان بذارم و همهٔ پاکستان رو با دوچرخه بگردم.»
mahtab
۲
حالا دیگر میدانستم که یک نفر میتواند رؤیاهای زیادی داشته باشد و به واقعیت پیوستن همهٔ آنها را به چشم ببیند. همین حالا یکی از رؤیاهایم داشت به واقعیت میپیوست. داشتم این عمارت را پشت سر میگذاشتم.
حسین علیزاده
۲
فکر میکردم امیدهایم یکسره بر باد رفتهاند، ولی امید هرگز از بین نمیرفت و همواره راهش را به سوی من پیدا میکرد.
Mahdi
۲
«ای کاش؟ بابای منم همهش غرغر میکنه که همیشه کلی پول حروم کتاب و لباس مدرسهٔ من میشه. ولی میدونه که اگه من رو بفرسته مدرسه، دردسرش خیلی کمتر از زمانیه که توی خونه باشم. اَمَل، نمیتونی فقط بگی ای کاش! باید اونقدر پافشاری کنی که قبول کنه.»
Mahdi
۲
ناگهان احساس کردم که خستهام. خسته از احساس ناتوانی. خسته از اینکه بابت توقع زیاد دیگران، نیازهای خودم را نادیده بگیرم. مثل این مرد. این غریبه که میخواست دلخوشیام را بخرد و مرا از همین شادی کوچک هم محروم کند
ayeh91
۲
دخترهای شجاع را در تمام نقاط دنیا میتوان یافت
نور
۲
تو چیزی رو انتخاب کردهٔ که ازش میترسی، چون میدونی که کار درستیه، شجاعت یعنی همین.»
j
۱
برای بهتر کردن دنیا، لازم نیست حتماً در تیتر رسانهها ظاهر شویم. هر فعالیتی که در جامعهٔ خودمان و فراتر از آن، برای تبلیغ خیر و خوبی انجام میدهیم اهمیت دارد.
Urania
۱
صفا با اخم گفت: «من کِی میتونم برم مدرسه؟»
ربیعه زبانش را برای او درآورد و گفت: «وقتی که آدم بشی!»
سیما پادرمیانی کرد تا جرّوبحث آنها تمام شود. مادرم صفا را گرفت و روی زانوهایش نشاند.
وقتی حرف به عروسی خواهر حفصه و آماده شدن برای جشن رسید، ناگهان همه با هم حرف زدند. برایم سخت بود که به همهٔ حرفهایشان توجه کنم. احساس میکردم که صدای خندهها، پرحرفیها و جیغهای خواهرهایم، همان صداهایی که آنقدر دلتنگشان بودم، مرا خسته کرده است. سعی کردم خودم را آرام کنم و همهٔ آن صداها را با دلوجان به ذهن بسپارم، تا وقتی که اینجا نیستم، همهچیز را خوب به خاطر بیاورم.
Mmd Rmpr
۱
ملاله بدون شک یک دختر شجاع است، اما حتی خود او تصدیق میکند که تنها یک نفر از خیل جوانهایی است که برای باورهایشان میجنگند و راه درست را انتخاب میکنند، حتی اگر برایشان عواقب سختی به همراه داشته باشد و مخاطراتِ قدم گذاشتن در آن راه، بیش از حدّ تحملشان باشد. اسم بیشتر این افراد هیچوقت در تیتر روزنامهها ظاهر نمیشود، ما هرگز آنها را نخواهیم شناخت و متأسفانه، داستان بیشتر آنها برخلاف داستان ملاله، پایانی خوش ندارد.
Mahdi
۱
عُمَر کنار رودخانهٔ باریکی که از وسط روستا میگذشت، منتظرم بود. این، یکی از جاهایی بود که معمولاً همدیگر را میدیدیم؛
Mahdi
۱
این زندگی جدید مدام مرا وادار میکرد تا بین چیزهایی که هیچکدام را نمیخواستم، یکی را انتخاب کنم
🧠𝑴𝑨𝑮𝑯𝒁 𝑲𝑬𝑻𝑨𝑩🦋
۱
من میدانستم که آنها یک فرزند پسر میخواهند.
Nirvana
۱
چرا برای اینکه بفهمم زندگی معمولیام چهقدر ارزشمند است، باید آن را از دست میدادم؟
زهرا علیمحمدی
۱
«من شجاع نیستم. در حد مرگ ترسیدهم. ولی هیچ انتخاب دیگهای ندارم.»
«همیشه انتخاب دیگهای هم هست. اما تو چیزی رو انتخاب کردهٔ که ازش میترسی، چون میدونی که کار درستیه، شجاعت یعنی همین.»
j
۰
همیشه کسی هست که زورش از اون یکی بیشتر باشه و اینجوریه که قدرت به صورت متوازن تقسیم میشه. ولی این درست نیست
j
۰
«نه، عادلانه نیست. ولی زندگی همینه.»
ن. عادل
۰
فکر میکردم امیدهایم یکسره بر باد رفتهاند، ولی امید هرگز از بین نمیرفت و همواره راهش را به سوی من پیدا میکرد.
ن. عادل
۰
«من شجاع نیستم. در حد مرگ ترسیدهم. ولی هیچ انتخاب دیگهای ندارم.»
«همیشه انتخاب دیگهای هم هست. اما تو چیزی رو انتخاب کردهٔ که ازش میترسی، چون میدونی که کار درستیه، شجاعت یعنی همین.»
کاربر ۷۹۵۶۲۱۰
۰
فکر میکردم امیدهایم یکسره بر باد رفتهاند، ولی امید هرگز از بین نمیرفت و همواره راهش را به سوی من پیدا میکرد.
کاربر ۷۹۵۶۲۱۰
۰
واقعاً اوضاع باید به همین شکل میماند؟ اگر من پسر بودم، باز هم مجبور بودم در خانه بمانم و لباسها را تا بزنم و اتو کنم؟ اگر پسر بودم، پدرم باز هم به همین راحتی از من میخواست که رؤیاهایم را فراموش کنم؟
